دلم تنگ است با که گویم!

 دلم در بامیان از دیر باز است که تنگ شده  ونمی دانم که از کدام علت ُ اینگونه حالت را به خود گرفته شاید از محرومیت های که متحمل می شوم وانرا درک می نمایم . ولی باید دانست که این محیط واین من از مدت مدیدی در این مکان عشق ومحبت امدم واکنون که اندکی مانده است که از این مکان مقدس که در ان به همه ارزو هایم رسیدم ٬ یعنی اینکه در این مکان بود که سطح سوادم بالا رفت وزندگی ونحوه  ی انر ا در یافتم ٬ اما این را هم باید دانیست که زندگی به هر پیمانه ی که پیش رود برای ادم ها نا را ضی می شوند وبدین لحاظ است که من هم جز این کاروان هستی ام وشاید بدون اینگونه افکار واندیشه ام را به خود مشغول داشته است .

 در این دنیای که زندگی دارم ٬ شاید به همه ی ارزو ها وامید هایم نرسم وشاید به حد اکثر ان هم برسم ویا شاید فراتر از ارزوهایم پا بگذارم٬ اما همه ای موضوعات منوط به تلاش وکوشش خودم هست . کوشش وتلاش که سالها به خدای خود نسبت می دادم ولی حال به خود . واین امر پس ازشکست من در امتحان کانکور برمن هویدا شد ٬ دانستم که همه ی این امورات صرف منوط به خودم هست وبه هیچ کسی تعلق ندارد حتی به خدایم.

  شاید این اندیشه وفکر ازاثر مطالعه  ای چندین جلد کتاب باشد ویا رویای در دلم. اما صرف همان قدر می دانم که اینگونه حالت برایم رخ داده است ٬ همان قدر با اطمنان می توانم بگویم که از گذشته ها کاملا متفاوت هستم وشدم ٬ دیگز ان کسی که در گذشته ها بودم نیستم . ومطمنا باید گفت که من در تمام ز ندگی یک شخص کاملا متغیر از گذشته ها باقی خواهم ماند.  اما اینکه این تغییر تا چه اندازه بر زندگی من تاثیر مثبت خواهد داشت ویا منفی نمی دانم . صرف همان دانم که گویم.

  من در گذشته ها بسیار محرومیت را در زندگی لمس نمودم وبا خود انرا در زندگی ام اوردم٬ وشاید برای زندگی ام اثار ی خواهد داشت که  برایم کمک می نماید٬ چگونه با محرومین بر خورد نمایم وچگونه از ان پاسداری کنم . بلی از ان زمانیکه دانستم دارای استعداد فوق العاده ام مصمم شدم که باید به مردمم که سالیان  متمادی رنج وزحمت را متحمل شده اند خدمت نمایم تا اینکه تما م مشکلات  زندگی رااز اذهانش برای دایم بیربایم. بلی به این امر مصمم ام ودر رسیدن به ان با گام ها ی مطمین حر کت نموده ام وباور در رسیدن به انر ا هم دارم. شاید روزی رسد که این رویایم را به تمامی مردمم که حال ارزشی برای انان ندارم باز گونمایم.  اما تو دوست عزیز هم باید در رسیدن به این هدف یاریم نمایی. 

یاد عید وبرات

 یاد عیدوبرات از سالهای درازی  در ذهنم تجسم می نماید ٬ سالها ی دورودرازی که من نبودم وبالاخره من شدم . یادم می اید که تا هنوز دوسال بهار زندگی ام را نگزرانده بودم ونمی توانستم حتی امورات خودم را به تنهایی برسم ولی  مادرم بود که در همه ی عیدوبرات مرا شستشو می داد ولباس مرتب ومنظم به جانم می کرد وبا بچه ها ی قریه روانم می کرد. در این وقت من هیچ از داشتن دوست ویا نداشتن ان نمی کردم تااینکه کم کم کلان شدم ولی بازهم مادر م با خواهرانم لباس جدید که معمولا می دوختند به تنم می کردند وبه عید روانم می کردند تا اینکه دو باره با افراد اهالی قریه بیایم ودر خانه ی ماعید نماییم . روز گار بدین منوال می گذشت تا اینکه من به سن ۱۲یل ۱۳ سال رسیدم در این زمان بود زمانیکه در عیدوبرات می رفتم  احساس تنهایی می کردم یعنی احساس نداشتن پدر .

  اما حال که دارد از دانشگاه فارغ می شوم وانگیزه ی دیگری که با گذشته ها کاملا متفاوت هست در عید دارم ٬ انگیزه یی که حال دارم این است که من چگونه بی توانم به مادرم وخواهرانم که سالیان درازی مرا کلان نموده اند وزحمت فراوانی را متحمل شده اند ٬ جبران نمایم. اما چه وقت وچه گونه؟!

 دارم کم کم در ذهنم ودر فکرم انگیزه های جدیدی که ناشی از برداشت های گذشته است را جبران نمایم وچگونه بی توانم به تمامی ارزوهایم برسم وچگونه بی توانم به مادرم  وسایر خانواده هایم وبالاخره به قوم وسرانجام به ملت بی سر پناهی وبه فکر شکم خویش خدمت نمایم . خدمت که از دیر باز (زمانی که خود را شناختم ) در ذهنم تداعی گر بوده است . بلی من با ان ضریب هوشی که خداوندم به من اعطا کرده است ٬ می توانم به ملت خویش کار های بس عظیم وبزر گی را انجام دهم٬ اما منوط به اینکه از کارهای چون از دواج بگذرم . حتما به این ارمان وارزوی خویش می رسم.

  گذشته از این خیال بافی ها ی که من ذهنم دارم وامید بران دارم که روزی انرا در ذهنم پیاده می نمایم ٬ امروز چی می توانم ؟امر وز بهترین را ه این است که از خود شروع نمایم وبعدا هم از فامیل وسپس در قوم ملت خویش. ارزوی انر وزی را دارم که بی توانم در سطح کلان به مردمم خدمت نمایم وانگاه هست که اندیشه هاوانگیز ه های که از دیر باز در ذهنم تداعی گر بوده است جامه ی عمل بپوشانم. واین امر صرف وابسته به تلاش وکوشش خودم هست وباور هم به ان دارم.