روزگار مرا از بادیه اورد به شهر و وانگهی بعد ازمدتی سپس وارد روستا کرد ومدتی در ان جا بودم و اموختم  همه چیز را ویاد گرفتم که بعد از این چه کنم . بهر صورت روزگار بدین منوال می گذشت تااینکه  ر روزی یک فر شته ای مرا به خود مجذوب داشت وبعد ازمدتی انرا دوست داشتم و دوستی که حا ضر بودم که همه چیز های خویش را نسار ان نمایم . مدتها انرا در قلبم نگهداشتم وروزی نیز انرا درکنا ر ان بلندی های که سه متر اضافه هم نبود اظها ر نمودم ولی باور داشتم که با برخورد ناگهانی وشدید شاید روبرو شوم ولی این طور نبود واو همه چیز را از قبل حس کرده بود گویا اینکه قبلا هم کسی اورا گفته بود.

  اما روز گا ر بدین منوال می گذشت تااینکه کم کم حس نمودم انکه دوستش داشتم وحاضر بودم همه هستی ام را فدای او نمایم دیگر دوستش ندارم .  کتاب را خواندم که نویسنده ای ان ناپلیون هیل بود که دران گفته شده بود که عشق زمانی در ذهن ما می اید ومدتی با انسان ها می ماند و بدون اطلاع قبلی از ذهن ما می رود تا زمانیکه هست انرا مغتم شمارید ونگران از بین رفتن ان هم نباشید.

  ا ین بود گفته های نویسنده ای که مرا اموخت چگونه کسی ر ا که دوستیش دارم اظهار نمایم والا اگر این کتاب را نمی خواندم شاید هم  قدرت بیان اظهار انرا نداشتم .

   ولی حال چه ؟ حال من احساس می نمایم که  هیچ کسی را درزندگی ام ندارم و نیز هیچ کسی را درزندگی ام نیز نخواهم داشت. وگاه گاهی نیز خیال ان بسرم می رود که با هیچ کسی در زندگی ام ازدواج نیز نکنم .