سیمین بارکزی: می‌میرم تا عدالت زنده بماند

سیمین بارکزی، نماینده‌ی مردم هرات در مجلس نمایندگان کشور که درپی رسیدگی دوباره‌ به پرونده‌های انتخاباتی از سوی دادگاه اختصاصی از حضور در مجلس محروم شد و کمیسیون مستقل انتخابات نیز  رحیمه جامی نامزد معترض را به جای وی، به مجلس نمایندگان معرفی کرد، در نهمین روز اعتصاب غذایی خود، رییس جمهور کرزی، مارشال قسیم فهیم معاون اول ریاست جمهوری، عبدالرووف ابراهیمی رییس مجلس نمایندگان و فضل‌احمد معنوی رییس کمیسیون مستقل انتخابات را مسوولان مرگ احتمالی خود قلمداد کرد.

در وصیت‌نامه‌ی خانم بارکزی که در  اختیار رسانه‌ها قرار داده شد، همچنین مرگ خود را در راه زنده کردن عدالت، افتخار خوانده است و از اعضای ایتلاف حمایت از قانون که وی عضویت آن را نیز دارد، خواسته است که پیکرش را در زیر همان خیمه‌ای که وی درآن‌جا درحال اعتصاب به سر می‌برد، دفن کنند.

 

همزمان با این، چندین تن از زنان عضو مجلس نمایندگان و مجلس سنا با گردهمایی در مقر شورای ملی، حمایت‌شان را از  اعتصاب غذایی خانم بارکزی اعلام داشته و خواهان رسیدگی حکومت به خواسته‌های وی شده‌اند.

زنان عضو در شورای ملی به رسانه‌ها گفتند که وضعیت جسمی خانم بارکزی وخیم است و اگر به اعتصاب غذایی خود ادامه دهد، مرگ او حتمی می‌باشد.

خانم بارکزی از ده روز به این سو در اعتراض به سلب صلاحیت شدنش از سوی کمیسیون مستقل انتخابات تصمیم به اعتصاب غذایی گرفت و پزشکان معالج وی از وضعیت جسمی و روانی او ابراز نگرانی کرده‌اند.

هرچند خانم بارکزی پس از سلب صلاحیت شدنش از سوی کمیسیون مستقل انتخابات با عضویت در ایتلاف حمایت از قانون به مبارزات خود برای به دست آوردن دوباره‌‌ی کرسی‌اش ادامه داد، اما همزمان با تصمیم‌گیری اعضای ایتلاف برای  حضور در نشست‌های عمومی مجلس نمایندگان خانم بارکزی دست به اعتصاب غذایی زد  و تاکید کرد تازمانی که به پرونده‌ی انتخاباتی رسیدگی نشود، غذا نخواهند خورد.

در ده روز گذشته، به شمول کریم خلیلی معاون دوم ریاست جمهوری، شماری از وزیران و رییسان اداره‌های مستقل حکومت برای پایان‌دادن اعتصاب غذایی خانم بارکزی به خیمه‌ی او در نزدیکی پارلمان حضور یافتند، اما به گفته‌ی خانم بارکزی وی هرگونه معامله را به غیر از تامین عدالت، رد کرده است.

در همین حال، استاد قسیم اخگر مدیر مسوول 8صبح و از فعالان جامعه مدنی با حضور در خیمه‌ی خانم بارکزی از شهامت و ایثارگری او در مقابل بی‌عدالتی ستایش کرد.

آقای اخگر که از بستر بیماری به عیادت خانم بارکزی رفته بود، چادر او را بوسید و گفت: «اعتصاب خانم بارکزی در واقع نشان‌دهنده شهامت، شجاعت و استواری یک زن است که به نمایندگی از تمام مردم افغانستان از ظلمی که بر مردان و زنان و جامعه می‌رود، شهادت می‌دهد.»

آقای اخگر در رابطه به بی‌توجهی حکومت به خواست خانم بارکزی گفت: «هرگاه سیمین بارکزی یک تفنگ‌والا می‌بود به خواهشش در  اولین روز پاسخ مثبت می‌دادند، ولی خانم بارکزی چون نه با تفنگ و نه با مسلسل بلکه با یک حربه مدنی و قانونی حق خود را می‌خواهد طبیعی است که هرگاه در جامعه افغانستان کسی با این وسایل مشورع خواستار حق خود شود، صدایش بی‌پاسخ می‌ماند.»

پس از آن که کمیسیون مستقل انتخابات تغییرات 9 نفری را ماه گذشته در ترکیب مجلس نمایندگان اعلام کرد، حکومت به کمک نیروهای امنیتی آنان را به داخل مجلس نمایندگان وارد کرد.

در واکنش به این تصمیم حکومت، شماری از نمایندگان طرفدار حکومت در مجلس نمایندگان، در چارچوب مجمع پارلمانی اصلاح‌طلبان حمایت‌‌شان را از تغییرات به میان ‌آمده اعلام کردند، اما اعضای ایتلاف حمایت از قانون که در گذشته نیز  با هرگونه تغییر  ترکیب مجلس نمایندگان مخالف بودند، آن تصمیم را مخالف قانون اساسی و قانون انتخابات خواندند.

درحال حاضر، اعضای ایتلاف حمایت از قانون، به میانجیگری رییسان شوراهای ولایتی به نشست‌های  عمومی این مجلس بازگشته‌اند و تاکید کرده‌اند که به موضع گذشته‌ی خود مبنی بر غیرقانونی بودن حضور 9 عضو جدید در مجلس نمایندگان پافشاری دارند.

در همین حال سید منصور نادری نماینده ولایت بغلان شام روز گذشته گفت که از کرسی پارلمانش می‌گذرد و آن را به خانم بارکزی اعطا می‌کند. بر گرفته از سایت هشت صبح .

مارک گروسمن: فشارها بر پاکستان ادامه می‌یابد

مارک گروسمن نماینده ویژه ایالات متحده امریکا روز شنبه وارد افغانستان شد و در دیدار با رییس جمهور کرزی گفت که فشارهای امریکا بر پاکستان ادامه می‌یابد. رییس جمهور کرزی در این دیدار گفته است پس از این، هرنشست و یا مذاکره‌ای که با پاکستان صورت می‌گیرد، باید پیامدهای عملی داشته باشد زیرا مردم افغانستان از ادامه ترورها، قتل‌های زنجیره‌ای، جنگ، انتحار و انفجار خسته شده‌اند.

این در حالی است که به دلیل سلسله حملاتی که اخیرا از سوی شبکه حقانی بر اهداف نیروهای ایالات متحده امریکا صورت گرفت، پاکستان زیر فشار شدید واشنگتن قرار دارد و روابط دو کشور به شدت تنش‌آلود می‌باشد.

در همین حال تحلیلگران می‌گویند ادامه فشارهای امریکا بر پاکستان تاثیر به‌سزایی بر وضعیت افغانستان خواهد داشت اما این به آن معنا نیست که حمایت حلقاتی در پاکستان از گروه‌های شورشی به کلی قطع می‌شود.

عمر شریفی تحلیلگر مسایل سیاسی می‌گوید فشارهایی که در حال حاضر از سوی امریکا بر پاکستان وارد می‌شود بدون شک عملا در مبارزه با تروریزم تاثیر دارد. او تاکید می‌کند که نوعیت همکاری دولت افغانستان با متحدان بین‌المللی آن نیز می‌تواند تاثیر این فشارها را بیشتر سازد.

آقای شریفی می‌گوید با وجود تاثیر این فشارها، اما در کوتاه مدت نمی‌توان امید تغییرات زیادی در سیاست‌های پاکستان داشت. زیرا به گفته او در حال حاضر امریکا نمی‌تواند دست به اقدام قاطعی علیه پاکستان بزند به‌خاطری که این کشور انتخابات ریاست جمهوری را پیش‌رو دارد و پاکستان از این امر به خوبی آگاه است و از این فرصت به خوبی استفاده می‌‌کند.

شریفی گفت: «با وجود فشارهایی که امروز بر پاکستان وارد می‌شود، روشی که پاکستانی‌ها در برابر افغانستان دارند، ادامه خواهد یافت. در صورتی که محتوای همکاری ما با متحدان غربی ما به شکلی باشد که در نهایت به یک هماهنگی منجر شود، این سبب تغییر در سیاست‌های پاکستان خواهد شد.»

مقامات ایالات متحده امریکا در روزهای اخیر مکررا از پاکستان خواسته تا روابط خود با سازمان‌ها و شبکه‌های تروریستی را قطع کند و دست از حمایت شورشیانی که نیروهای ناتو و افغان را در افغانستان می‌کشند، بکشد.

با این هم پاکستان اقدام واضحی در مبارزه با تروریزم نکرده و به نظر می‌رسد فشارهای اخیر نتوانسته دست پاکستان را از حمایت از شبکه‌های تروریستی کوتاه کند. بر گرفته از سایت روزنامه هشت صبح.

 

آیا انســـــــــــان تنهاست؟

آیا موجودات فضایی وجود دارند؟ آیا امکان دارد همین حالا که شما سرگرم خواندن این کلمات هستید، موجودات اندیشمندی در سیاره‌هایی دوردست که حتی از وجود آنها نیز آگاه نیستیم به ما خیره‌شده باشند؟ آیا میلیاردها تمدن ناشناخته در گوشه و کنار این جهان وسیع و پهناور، پراکنده‌اند؟

از زمانی که نخستین کنجکاوی‌های بشر آغاز شد و شروع به تفکر در باره محیط اطرافش کرد، این سوال نیز با او بوده است اما پاسخ به این پرسش چندان کار ساده‌ای نیست و در ابتدای قرن ۲۱ میلادی ما هنوز نتوانسته‌ایم پاسخی قطعی به این پرسش دهیم و حتی نتوانسته‌ایم از این موضوع مطمئن شویم که آیا غیر از ما حیات ابتدایی و کوچکی در حد حیات میکروبی ممکن است در جایی از جهان وجود داشته باشد یا ما تنها هستیم؟‌ بسیاری در مقابل این ایده که شاید ما واقعا تنها موجودات زنده یا هوشمند کیهان باشیم این سوال را مطرح می‌کنند که آیا در این صورت ‌فضای زیادی آن بالا به هدر نرفته است؟

امروزه نظرسنجی‌ها نشان می‌دهند که نزدیک به نیمی از مردم اروپا و آمریکا به وجود موجودات فضایی باور دارند. شاید بسیاری از آنها به واسطه تماشای فیلم‌ها و نمایش‌های تلویزیونی به این نتیجه رسیده باشند. در بسیاری از این فیلم‌ها موجودات فضایی از سیاره‌های دیگر به زمین هجوم می‌آورند تا بر سیاره ما حاکم شده یا درگیر نبردهای فضایی با نسل‌های پس از ما بشوند، البته در برخی از این مجموعه‌ها مانند ET ‌نیز این موجودات رفتاری کاملا بشردوستانه دارند و حتی برای کمک به انسان یا سیاره زمین به دیدار زمینیان می‌آیند، با وجود این نمی‌توان به این دلیل که موجودات فضایی بکرات بر پرده نقره‌ای سینما ظاهر می‌شوند، به این نتیجه رسید که می‌توان آنها را در فضا هم پیدا کرد. علم به چیزی بیش از ایده‌های خام و تصورهای خلاقانه نیاز دارد و آن شواهد تجربی است و ما هنوز با وجود این که بیش از ۲۰۰۰ سال پس از یونانیان باستان زندگی می‌کنیم، نتوانسته‌ایم برای این پرسش که آیا ما در این جهان تنهاییم یا نه، پاسخ بهتری از حدس‌های اولیه خود پیدا کنیم. اما دانستن حقیقت در باره پاسخ این پرسش، از اهمیتی شایان برای ما برخوردار است. برای نمونه، اگر می‌فهمیدیم که جوامع پیشرفته فراوان و رو به گسترشی در کهکشان ما وجود دارند، دست‌کم می‌توانستیم دورنمایی از وضعیت خود و نحوه عملکردمان به دست بیاوریم، ضمن آن که شاید می‌توانستیم نکات شگفت‌آور بسیاری از تمدن‌های پیشرفته‌ منظومه‌های فراخورشیدی رابیاموزیم و شاید به سوی آینده‌ای بسیار بهتر پیش می‌رفتیم. از آن سو، اگر معلوم شود که زمین تنها سیاره‌ای است که موجوداتی اندیشمند در آن ساکنند، آنگاه با این واقعیت دلهره‌آور رو‌به‌رو می‌شویم که کیهان و آینده آن را اگر کسی بتواند رقم بزند تنها ما هستیم.

البته داستان ما تفاوت‌های ویژه‌ای با گذشته کرده است، امروز می‌توانیم از فناوری‌های نوین برای بررسی امکان وجود یا عدم وجود موجودات فضایی بهره ببریم می‌توانیم سفینه‌های خود را به گوشه و کنار منظومه‌شمسی روانه کنیم و می‌توانیم به بررسی دقیق آسمان در طول‌موج‌های مختلف بپردازیم. می‌توانیم اثرات گذر سیاره‌های فراخورشیدی از مقابل ستاره‌های مادرشان را ببینیم و با استفاده از فناوری‌های طیف‌سنجی، ترکیب عناصر موجود در جو هر یک از این سیاره‌ها را تخمین بزنیم و از سوی دیگر روی زمین به جستجوی شرایط غیرعادی میزبان حیات بپردازیم و در بستر چشمه‌های آب گرم یا در اعماق دریا ربات‌های ما نشانه‌های حیات اولیه را ردیابی کنند.

با وجود همه اینها هنوز به جایی نرسیده‌ایم که با قطعیت بگوییم در این راه حتما به موفقیت خواهیم رسید یا اگر دست به جستجوی فضایی‌ها بزنیم در فاصله زمانی کوتاهی بتوانیم آنها را بیابیم، اما به هر حال این احتمال وجود دارد که روزی بزرگ‌ترین کشف تاریخ بشر محقق شود و ما مدرکی مستقیم از حیات را در جایی غیر از سیاره مادری پیدا کنیم، اما نخستین گام برای پاسخ دادن به این پرسش نگاه کردن به آسمان‌هاست.

تحقیقات ما درباره حیات هوشمند فرازمینی، ما را به سمت ستاره‌ها می‌کشاند؛ اما کدام یک از آنها برای بررسی و تحقیق در این زمینه مناسبند؟ در کجای این وسعت بی‌پایان ستاره‌ها می‌توانیم امیدوار به یافتن سیاره‌های مناسب باشیم،‌ واحه‌هایی که در آن بذر حیات ریشه دوانده باشد و سبزه‌زار تمدن هوشمند رخ نموده باشد؟ می‌دانیم که حیات روی زمین مقاوم و پایدار است. برای رسیدن به نقطه‌ای که بتواند میزبانی حیات را در جای دیگری غیر از زمین به عهده داشته باشد، باید در اولین گام و پیش از آن که به دنبال سیارات مناسب برویم، در جستجوی ستاره‌هایی باشیم که می‌توانند سیارات میزبان حیات را در اطراف خود میزبانی کنند.

یافتن چنین ستاره‌هایی باعث توسعه روش‌ها و تکنیک‌های جستجوی سیارات فراخورشیدی شده است. پیدا کردن سیاراتی مانند زمین که در محدوده کمربند حیات ستاره‌های مادر قرار گرفته باشند، یکی از اولویت‌های سال‌های آینده دنیای ستاره‌شناسی به شمار می‌رود.

امروز می‌توانیم از فناوری‌های نوین برای بررسی امکان وجود یا عدم وجود موجودات فضایی بهره ببریم

شکار چنین سیاره‌هایی اما با مشکلات فراوانی همراه خواهد بود. مشکل نخست ضعف ابزارهای امروزی ما هستند. ما امکان رصد مستقیم سیارات فراخورشیدی عظیم را هم به زحمت در اختیار داریم، چه رسد به سیارات سنگی و زمین مانند، اما در چند سال آینده با پیشرفت پروژه رصدخانه ۳۰ متری اروپا و ماموریت کپلر در مدار زمین، شانس رصد مستقیم چنین سیاراتی افزایش یافته است. ولی بررسی و تحلیل سیستم‌های سیاره‌ای که پیدا می‌شود وطیف سنجی‌های دقیق پیش‌زمینه بررسی احتمال حیات در این منظومه‌ها به شمار می‌روند.

اما در همان حال که جستجوی سیارات احتمالی مناسب برای شکل‌گیری حیات در دستور کارگروه‌‌های تحقیقاتی قرار دارد باید در کنار آن به فکر روش‌های احتمالی دیگر در این زمینه بود.

یکی از روش‌های مبتکرانه‌ای که چند سالی است در این زمینه آغاز شده است و با جدیت ادامه دارد، پروژه جستجوی هوشمندان فرازمینی است. در این روش با این استدلال که اگر تمدنی به مرحله هوشمندی رسیده باشد، حتما موفق به کشف امواج الکترومغناطیسی و استفاده از آن شده و به این ترتیب امواجی را در محیط پراکنده کرده‌ است که به طور طبیعی در جهان وجود ندارد. بنابراین با گوش کردن به عالم می‌توان نشانه‌های از امواجی یافت که حاصل دستکاری موجودی هوشمند در طبیعت است. این کار سال‌ها پیش آغاز شده، اما هنوز به نتیجه نرسیده است که البته این موضوع را به هیچ وجه نمی‌توان نشانه‌هایی از شکست این طرح خلاقانه ارزیابی کرد. گستردگی فضا به قدری زیاد است که اگر در مدت کوتاهی نتوانسته‌ایم نتیجه‌ای قطعی دریافت کنیم، تنها به این دلیل می‌تواند باشد که هنوز جستجوی خود را کامل نکرده‌ایم.

ما راهی طولانی برای یافتن نشانه‌های حیات در پیش داریم؛ جستجوی سیارات فراخورشیدی، ‌رصد طیفی آسمان، گوش کردن به صداهایی که از آسمان به سوی ما می‌آیند یا حتی ارسال پیام برای جاهایی که مشکوک به وجود حیات در آن باشیم. در کنار آن، جستجوی دقیق سیارات یا اقمار منظومه شمسی که ممکن است میزبان حیات غیرهوشمند باشند نیز در دستور کار قرار دارد. قمر تیتان در اطراف زحل، قمر اروپا به دور مشتری و سیاره مریخ هنوز در رده مظنونان همیشگی برای میزبانی حیات در گذشته،‌ حال یا آینده بوده‌اند و ده‌ها ماموریت برای بررسی آن در حال طراحی و انجام است.

اگر روزی یکی از این طرح‌ها به نتیجه برسد و ما نشانه‌هایی از حیات هوشمند یا حتی میکروبی و ساده در جای دیگری از کیهان پیدا کنیم، به بزرگترین دستاورد تاریخ بشریت دست یافته‌ایم. این کشفی خواهد بود که دید ما را درباره جهان دگرگون خواهد کرد.  برگرفته ازسایت هشت صبحِ- نویسنده"تنظیم موسوی.

امریکا و بحران افغانستان

اخیرا باراک اوباما از آغاز خروج تدریجی نیروهای امریکایی از افغانستان خبر داد و گفت علی‌رغم این‌که بعد از ده سال هنوز شرایط تاریک است، ولی از دور کورسویی از امید دیده می‌شود.

آنچه قابل تامل است این که چطور امریکا بعد از 10 سال با هزینه نیم تریلیون دالری و ده‌ها هزار سرباز و مشارکت ده‌ها کشور امروز به کورسویی از دوردست دل خوش کرده است و وقتی مردم امریکا سخنان رییس جمهور خوش‌سخن خود را می‌شنوند به این جمله با دید تمسخر نگاه می‌کنند و آن را بازی با الفاظ می‌دانند.

مردم امریکا شاید اسم افغانستان را بعد از یازده سپتامبر شنیده باشند و بسیاری از آنها حتا هنوز هم جز تصویرهایی از شرایط جنگ‌زده و گرد و غبارآلود که از برنامه‌های خبری شبکه‌های تلویزیونی پخش می‌شود، چیز بیشتری از افغانستان نمی‌دانند، ولی لااقل یک چیز را همه‌ی آنها به خوبی می‌دانند و به آن حساس هستند و آن این‌که پول مالیات آنها به کجا می‌رود و صرف چه می‌شود. این روز‌ها با هر امریکایی که صحبت کنید، از دولت آلوده به فساد کرزی و هزینه سنگین و بیهوده‌ی امریکا در افغانستان، صحبت می‌کنند و این فشار افکار عمومی که در کشورهای آزاد پارامتر مهمی است، در نهایت دولت‌مردان امریکا را مجبور به عقب‌نشینی خواهد کرد. از طرف دیگر شرایط بد اقتصادی و رکود بزرگی که اقتصاد جهان را در بر گرفته است عامل فشار دیگری است که تصمیم به کاهش نیروهای امریکایی در افغانستان را توجیه‌پذیر می‌کند.

حال سوال این است که چرا امریکا بعد از این همه هزینه و زمان، مجبور شده است به جای روشنایی به نوری در دوردست دل خوش کند. مسلما این نوع بیان برای یک ابرقدرت نشانه‌ی شکست در تلاشی است که در ده سال گذشته انجام داده است. دلایل و عوامل این شکست چیست؟ و آیا می‌شود این نور دوردست را به نوری در نزدیکی تبدیل کرد؟

برای کسی که با افغانستان و جامعه و اوضاع آن آشنا است و در سال‌های گذشته با مردم افغانستان از نزدیک برخورد داشته است، این نکته بسیار روشن است که در سالیان نخست بعد از طالبان در میان مردم شور و نشاط و امید بسیار بالایی نسبت به آینده مشاهده می‌شد که می‌توانست پوتانسیل بزرگی برای تغییر و استقرار یک ساختار پایدار و مستحکم باشد، ولی اشتباهات فاحش و مستمر چه از جانب دولت‌مردان افغانستان و چه از جانب نیروهای بین‌المللی باعث شد که این شور و امید روز به روز به یاس مبدل شود و زمینه‌ی قدرت‌گیری دوباره‌ی طالبان فراهم گردد. با تداوم این وضع و با خروج نیروهای بین‌المللی همان نور ضعیفی هم که آقای اوباما در دوردست مشاهده می‌کند، خاموش خواهد شد و افغانستان دوباره صحنه‌ی قدرت‌آزمایی قدرت‌های منطقه‌ای و گروه‌های دست‌نشانده‌ی آنها به‌ویژه طالبان خواهد شد. اما عمده دلایل این شکست و ناکامی و بربادرفتن هزینه‌ها و جان انسان‌ها و در نهایت رخت بر بستن امید از آینده در میان مردم افغانستان چه‌ها هستند؟ در اینجا به اختصار به برخی از آنها اشاره می‌کنیم.

شاید عمده‌ترین دلیل بی‌اعتمادی و ناامیدی مردم به آینده‌ی کشورشان و در نتیجه آن سقوط مشروعیت و مقبولیت حکومت کرزی، نا کارآمدی و فساد گسترده‌ی دستگاه حاکم بر کشور باشد. در یک سیستم ناکارآمد مردم نتیجه‌ی ملموس و تغییر قابل ملاحظه‌ای در زندگی روزمره خود نمی‌بینند و به تدریج امید‌شان از سیستم حاکم قطع می‌شود. در تمامی کشورهایی که بعد از بحران توانسته‌اند دوباره به‌پا خیزند و در راستای توسعه قدم بردارند، اعتماد مردم به دستگاه حاکمه و اعتقاد به نتیجه‌بخش بودن تلاش‌ها و در نهایت بسیج همگانی مردم به کار و تلاش برای آینده‌ی بهتری، مشاهده می‌شود. حتا صاحب‌نظران توسعه، به این باور هستند که در شرایطی مشابه افغانستان که دوران طولانی جنگ و ویرانی را از سر گذرانده است، اصل اساسی سرمایه‌گذاری بر زیر ساخت‌ها و زیربنا‌های لازم برای توسعه آتی آن می‌باشد، ولی کارهای زیربنایی دیربازده می‌باشند، باید در عین زمان کارهای کوچکی که نتایج ملموس و سریع در بر دارند، برای جلب نظر مردم و امیدوار ساختن آنها به آینده که ثمره آن سهم‌گیری آنها در روند توسعه کشور خواهد بود نیز مد نظر قرار گیرد. متاسفانه در ده سال گذشته شاهد کارهای زیربنایی جدی مانند احداث سدهای بزرگ، نیروگاه‌ها، راه‌های اصلی و راه آهن و ... نبوده‌ایم. اینها زیرساخت‌های توسعه در یک کشور می‌باشد که بدون آنها گام‌های بعدی غیرممکن است و در عین حال برای ایجاد اطمینان در مردم، کارهای کوچک کافی هم باید در شهر‌ها و روستا‌ها صورت می‌گرفت که مردم تحولی را در آسایش و رفاه روزمره‌ی خود می‌دیدند. متاسفانه بسیاری از مسوولین و وزرا بر اساس زد و بندهای سیاسی تعیین شده‌اند و امکان استفاده از ظرفیت‌ها و امکانات را ندارند و براساس آمارهای موجود هر سال قسمت زیادی از بودجه‌های عمرانی کشور که از طریق کمک‌های بین‌المللی تامین می‌شود به علت ضعف دولت افغانستان در به‌کارگیری آن، بازگشت می‌خورد. نکته‌ی جالب توجه این است که در همین سیستم نا کارآمد مسوولین رده بالا و مشاوران از حقوق‌ها و در آمد‌های بسیار بالایی برخوردار هستند که اختلاف فاحش با درآمد‌های ناچیز سایر کارمندان و مردم دارد. همین درآمد‌های بالا که یا به شکل حقوق ماهانه و یا با اشتراک در زد و بند‌های اقتصادی نامشروع به‌دست می‌آید، باعث شده است که طیف وسیعی از افراد صرفا به هدف پرکردن جیب و فراهم‌کردن پس‌اندازی به سوی افغانستان بشتابند. این دسته از افراد چون خود در آینده در افغانستان نمی‌مانند و خانوداه‌های‌شان نیز معمولا در کشورهای همسایه یا کشورهای غربی زندگی می‌کنند، شرایط فعلی را خوان یغمایی می‌دانند که باید از آن بهره برد و رفت. با چنین دست‌اندرکارانی و چنین انگیزه‌هایی قطعا نتیجه، همین فساد گسترده می‌باشد که شاهد آن هستیم و به تبع آن نارضایتی و افول مشروعیت دولت مرکزی و قدرت‌گیری دوباره‌ی گروه‌های متخاصم است. متاسفانه دنیا به این وجه از مشکل در افغانستان در طول سالیان گذشته صرفا در حد شعار و تهدید‌های لفظی بسنده کرده است. شاید در سیستم ضعیف و عقب‌مانده داخل افغانستان کنترول درآمد‌ها و دارایی‌های مسوولین و بستگان آنها امکان‌پذیر نباشد، ولی بسیاری از پول‌هایی که به خارج از افغانستان منتقل شده است در کشورهای پیشرفته به راحتی قابل پیگرد خواهد بود. انجام چنین بررسی‌هایی عزم جدی مقابله با فساد و ناکارآمدی دولت افغانستان را نشان می‌دهد و برای آنانی که به شرایط موجود به شکل فرصتی جهت مال‌اندوزی از هر طریقی می‌نگرند، ایجاد محدودیت خواهد کرد و باعث کاهش فساد خواهد شد.

ضعف دیگر سیاست‌های ده سال گذشته، عدم توجه به پروسه‌ی ملت‌سازی بوده است. هیچ کشوری بدون داشتن هویت و همبستگی ملی نمی‌تواند به آرامش و پیشرفت برسد. در صورتی که گروه‌هایی در یک کشور احساس فرودستی و یا به حاشیه رانده‌شدن داشته باشند، به تدریج انگیزه و تمایل خود برای تلاش و کار در جهت منافع ملی کشور را از دست می‌دهند و چه بسا که به سمت راه‌های غیر دموکراتیک و غیرمدنی برای به‌دست آوردن آنچه که حق خود می‌دانند، رو بیاورند. علاوه بر این، ضعف هویت ملی زمینه‌ساز نفوذ قدرت‌های منطقه‌ای در گروه‌های مختلف قومی، مذهبی و ... و اعمال نفوذ و فشار از طریق آنان به دولت مرکزی و ایجاد بحران و اخلال در پروسه صلح و توسعه می‌باشد. بنابراین خوداری و جلوگیری از اقدامات و رفتارهایی که رنگ و بوی قوم‌گرایی و برتری‌جویی دارد، باید اولویت همه کسانی باشد که می‌خواهند افغانستان به سمت آرامش حرکت نماید. به همین ترتیب جامعه‌ی بین‌المللی نیز باید به این امر حساس باشد و الا مانند ده سال گذشته پس از صرف هزینه‌های هنگفت و کشته‌شدن انسان‌های بی‌گناه همچنان باید به نوری در دور دست امید ببندند.

نکته‌ی دیگری که باید در نظر داشت ضعف دولت افغانستان در برخورد با طالبان و گروه‌های خشونت‌طلب است که دست آنان را در سربازگیری، تبلیغ و عملیات باز گذاشته است. مسلما مردم افغانستان از جنگ خسته هستند و تمایلی به ادامه‌ی جنگ و نابسامانی ندارند. خواست اکثریت مردم افغانستان برخورد جدی با کسانی است که باعث ایجاد ناامنی برای زندگی روزمره آنان می‌شوند؛ ولی متاسفانه رییس جمهور به جای برخورد قاطع و قوی با چنین افرادی، آنان را گاهی برادر خطاب می‌کند و بسیار پیش آمده است که نیروهای وابسته به طالبان پس از دستگیری به جای مجازات‌ مناسب، بااحترام فراوان آزاد شده‌اند که دوباره به آشوب‌گری و ناامن‌سازی ادامه بدهند.

نکته‌ی آخر در این ناکامی، سیاست پاکستان‌محور امریکا در منطقه است که در سه دهه‌ی گذشته با مماشات و یا باز گذاشتن دست پاکستان، زمینه‌ساز بروز بحران کنونی شده است. در دوران اشغال افغانستان توسط شوروی سابق، حمایت‌های غرب از گروه‌های مجاهدین از کانال پاکستان انجام می‌گرفت و در ازای این همکاری، پاکستان فرصت یافت تا مقاصد استراتژیک خود در افغانستان منجمله ایجاد گروه‌ها و افراد دست‌نشانده و همچنین تضعیف و تخریب زیربناها و سرمایه‌های افغانستان را به انجام برساند. حمایت و تقویت طالبان از سوی پاکستان از بدو پیدایش با سکوت و بی‌توجهی غرب همراه بوده است. اخطارهای مکرر رهبران برجسته افغانی مبنی بر این‌که اگر این بی‌توجهی به تروریسم و افراطی‌گری ادامه یابد، قطعا دنیای غرب نیز از آن آسیب خواهد دید، تا زمان حملات یازده سپتمبر جدی گرفته نشد. پس از یازده سپتمبر و ورود نیروهای بین‌المللی به افغانستان نیز متاسفانه همچنان محور اصلی سیاست امریکا، پاکستان بوده است. بسیاری از تحلیلگران علت عدم موفقیت دیپلومات برجسته‌ای چون هالبروک را که حل بحران‌های بین‌المللی مهمی را در کارنامه‌ی خود داشت، همین اولویت دادن به پاکستان و نگاه درجه دو به مساله‌ی افغانستان می‌دانند. حتا بعد از پیدا شدن بن‌لادن در پاکستان، انتظار می‌رفت که سیاست‌های سخت‌گیرانه‌تری در قبال بازی پاکستان در منطقه اتخاذ شود که تاکنون شواهد، چنین رفتاری را نشان نمی‌دهد. این نوع برخورد باعث ادامه‌ی دخالت‌ها و تنش‌آفرینی‌ها و همچنین دلسردی دولت‌مردان افغانستان از هم‌پیمانان آنان خواهد شد و قطعا امیدها به صلح و ثبات در افغانستان را به باد خواهد داد.

در خاتمه آنچه مسلم است این که اگر در سالیان آتی، به موارد فوق‌الذکر توجه کافی نشود، نوری که آقای اوباما در دوردست می‌بیند اگر خاموش نشود قطعا کم فروغ‌تر از حالا خواهد شد.برگرفته ازسایت هشت صبح ُنویسینده:داکترسجاداحمد حمیدی

طالبان ونشانه گیری عمق استراتژیک قدرت

درسه روز گذشته بخش‌های متعددی از افغانستان شاهد تحرکاتی از سوی گروه طالبان بودند. اگر تشدید تحرکات طالبان از نظر قرابت زمانی با اجرای اولین مرحله‌ی پروسه‌ی انتقال مسوولیت به نیروهای افغان و انتظار انعطاف از سوی طالبان در نزد برخی از مقامات دولتی به ارزیابی گرفته شود، چنین برداشت می‌شود که طالبان بی‌اعتنا به آنچه در مخیله‌ی دولتمردان کابل می‌گذرد، عمق استراتژیک قدرت را نشانه گرفته‌اند.

بر اثر انفجار دو ماين  در ولسوالى‌هاى گرشک و گرمسير ولايت هلمند، 17 غیرنظامی کشته و چهار تن ديگر زخمی شدند. مسوولیت این بمب‌گذاری از سوی مقامات محلی به طالبان نسبت داده شده است. همچنین در رخداد دیگر، بر اثر تهاجم گروهی طالبان به مراکزی در ترین‌کوت، مرکز ولایت ارزگان نیز بیش از 50 تن کشته و زخمی شدند. در نیمروز، جوزجان و فراه نیز حوادث مشابه گزارش گردید. در گزارش‌ها از فراه آمده است که 15 تن به اتهام همکاری با دولت از سوی طالبان اختطاف شده‌اند.

این حوادث، می‌تواند موج اول از واکنش گروه طالبان به پروسه‌ی انتقال مسوولیت به نیروهای امنیتی افغان از نیروهای بین‌المللی محسوب گردد. این تحرکات و یا افزایش و تشدید عملیات‌های بمب‌گذاری کنار جاده‌ای، حملات گروپی و اختطاف از سوی طالبان، نشان می‌دهد آن دسته از رهبران جامعه‌ی سیاسی افغانستان که در قدرت شامل هستند، در محاسبات و ارزیابی‌های خویش از طالبان دچار اشتباه شده‌اند.

برخی از رهبران سیاسی شامل در قدرت و تحلیلگران طرفدار حکومت به این نظر بودند که با کمترشدن نقش خارجی‌ها در افغانستان و بیشتر شدن نقش نیروهای داخلی دولت، روند افغانیزه‌شدن مسایل مربوط به افغانستان سرعت می‌گیرد و طالبان نیز از نظر روانی تحت تاثیر قرار گرفته و علاقمندانه و یا مجبورا به این روند شامل می‌گردند و این‌گونه بحران در افغانستان به پایان خود نزدیک می‌شود.

این ارزیابی از این جا ناشی شده بود که طالبان هرازگاهی که در رابطه به موضوعات مربوط به مذاکره و صلح، واکنش نشان می‌دادند، خروج نیروهای خارجی از افغانستان را به حیث یک پیش‌شرط اساسی مطرح می‌کردند. تاکید طالبان بر خروج نیروهای خارجی به حیث پیش‌شرط اساسی وارد شدن به مذاکره و گفتگو در رابطه به صلح و خاتمه دادن به جنگ از طریق غیرنظامی، باعث گردیده بود تا این مفکوره در نزد سیاستمداران شریک در دولت به وجود بیاید که حساسیت طالبان نسبت به خارجی‌ها مانع از این شده است که رهبران این گروه وارد مذاکره با دولت و یا شرکت در دولت گردد. با همین باور بود که برخی از سیاستمداران شامل در قدرت، در خطاب‌هایی به طالبان، کوشش می‌کردند تا آنان را به ترک جنگ در جهت زمینه‌سازی خروج قوای خارجی از افغانستان و عدم ضرورت به انعقاد موافقت‌نامه و امضای سند استراتژیک با امریکا تشویق کنند.

جالب این‌که رییس جمهور کرزی نیز در سخنانی که در تمجید از اجرای اولین مرحله از پروسه‌ی انتقال مسوولیت از نیروهای بین‌المللی به نیروهای تحت رهبری دولت بیان کرد، به همین مساله اشاره کرد و در خطابی به طالبان از آنان خواست که در همسویی با واگذاری مسوولیت امنیتی به نیروهای افغان، از جنگ دست کشیده و با اجرای کامل این پروسه در همنوایی قرار گیرند.

اما با تشدید تحرکات طالبان بعد از اجرای پروسه‌ی انتقال مسوولیت در بخش‌هایی از کشور، این چنین تصور در اذهان ایجاد می‌گردد که طالبان، هدفی فراتر داشته و رهبران این گروه، در تلاش‌اند تا با تشدید عملیات‌های خود، به کل قدرت دسترسی پیدا کنند. مساله‌ی دیگری که این احتمال را قوت می‌بخشد، این است که در برخی از رسانه‌های بین‌المللی و با استناد به مدارک متفاوت، گزارش‌هایی به نشر رسید، مبنی بر این‌که نمایندگانی از گروه طالبان، تا کنون با نمایندگانی از ایالات متحده امریکا در مکان‌های متفاوت و حتا با میانجیگری برخی از کشورها دیدار و گفتگو کرده‌اند.

با این‌که گروه طالبان در بیانیه‌های رسمی خود، هرگونه مذاکره و گفتگو با نمایندگان دولت امریکا را تکذیب کردند، اما برخی از کارشناسان به این باور می‌باشند که رد این مذاکرات از سوی رهبران گروه طالبان، بیشتر به این دلیل صورت می‌گیرد که از تاثیر منفی بر روحیه نیروهای جنگی خود جلوگیری کنند، اما اصل مذاکره به این انگیزه صورت گرفته که رهبران طالبان بتوانند، اعتماد امریکا را برای این‌که روی این گروه به عنوان قدرت اصلی در افغانستان حساب کند، به دست بیاورند.

اگر این ارزیابی و تحلیل دقیق باشد، می‌توان گفت امکان این‌که طالبان در آستانه‌ی برگزاری کنفرانس بن دوم و یا قبل و بعد از آن، به صورت رسمی از مذاکره و راهکار‌های سیاسی جانبداری کنند، دور از تصور نخواهد بود، اما چیزی که اکنون به چشم می‌آید، این است که طالبان با تشدید تحرکات خویش، می‌خواهند از ضایع شدن فرصت در مقابله با دولت جلوگیری کرده و مخاصمات مسلحانه‌ی خود در برابر دولت را با جدیت به پیش ببرند. در این میان آنچه در این بازی سردرگم و پیچیده، غیرقابل توجیه می‌باشد، این است که دیده می‌شود در جریان این تخاصم، به غیرنظامیان آسیب می‌رسد و در فیرها و انفجارها، غیرنظامیانی که هیچ دخالتی در این تخاصم و سیاست بازی ندارند، جان خود را از دست می‌دهند و ناخواسته قربانی می‌گردند. برگرفته ازسایت هشت صبح ُنویسینده: احسان الله دولت مرادی

اعلامیه یا «پیمان استراتژیک»؟

موضوع پیمان استراتژیک با ایالات متحده با اظهارات جدید رایان کراکر، سفیر جدید ایالات متحده در کابل، وارد مرحله‌ی جدیدی شده است. در حالی که همواره رییس جمهور و رییس شورای امنیت ملی افغانستان از صحبت روی مذاکرات «پیمان استراتژیک» سخن به‌میان آورده‌اند، اما اکنون سفیر جدید امریکا ظاهرا موضوع مذاکرات روی پیمان استراتژیک را رد کرده می‌گوید که شکل عملی توافقات دوجانبه، توافق روی یک «اعلامیه مشترک همکاری‌ها» است. 

قبلا حکومت افغانستان موضع خود را در ارتباط اعلامیه همکاری‌های بلندمدت بیان داشته بود. آقای داکتر سپنتا، رییس شورای امنیت ملی افغانستان، در پارلمان کشور گفت که اعلامیه همکاری‌های مشترک به دلیل فقدان تعهدات و الزامات عملی برای حکومت افغانستان قابل قبول نیست.

هم اظهارات فعلی سفیر امریکا و هم اظهارات قبلی رییس جمهور مبنی بر گفتگوها برسر پیمان استراتژیک که منافع افغانستان را تامین نماید، از یک‌سو برای افکارعمومی افغانستان موجب سردرگمی است و از جانب دیگر مایه تعجب هم است.

رییس جمهور و رییس شورای امنیت ملی کشور به‌گونه‌ای در مورد مذاکرات با نمایندگان ایالات متحده حرف زدند که گویا جانب امریکایی هم واقعا خود را برای انعقاد پیمان استراتژیک آماده می‌سازد و تنها اختلاف روی خواسته‌های دو طرف است. اکنون که جانب امریکایی موضوع اعلامیه همکاری‌های مشترک را مطرح می‌نماید، ما رخ دیگری از اختلافات دو طرف را می‌بینیم.

به هر حال، فعلا نمی‌توان درک نمود که چرا حکومت افغانستان با پیش‌دستی مساله‌ی پیمان استراتژیک را به عنوان جزیی از گفتگوهای دو جانبه مطرح کرد. نکته‌ی اول این است که «پیمان استراتژیک» خواست جانب افغانستان و «اعلامیه همکاری‌های مشترک» خواسته‌ی جانب امریکا است. نکته دوم این که طرح گفتگو روی پیمان استراتژیک یک پیش‌دستی سیاسی از سوی رییس جمهور افغانستان بوده است تا موضوع را بالای افکارعامه افغانستان و جانب امریکایی تحمیل نماید. تاخیر جانب امریکایی در قسمت واکنش نشان‌دادن به این پیش‌دستی تا حد زیادی به باوری‌پذیری اظهارات رییس جمهور و رییس شورای امنیت ملی افغانستان کمک کرد. اکنون که سفیر امریکا موضع رسمی حکومت متبوع‌اش را در ارتباط به مذاکرات مذکور ابراز داشت، احتمالا هم اثرات پیش‌دستی سیاسی حکومت افغانستان را تا حد زیادی کم می‌نماید و هم از جدیت گفتگوها در افکار عامه افغانستان می‌کاهد.

واضح است که در حکومت بسیاری‌ها طرفدار انعقاد پیمان استراتژیک با ایالات متحده می‌باشند؛ زیرا این پیمان می‌تواند یک سلسله کمک‌های مشخص نظامی و اقتصادی را در یک مدت طولانی نصیب حکومت افغانستان نماید. البته این یک موضوع تازه نیست چون در یک‌صد سال گذشته حکومت‌های افغانستان به خاطر ضعف‌های اقتصادی همواره در پی کمک‌های خارجی، چه در قالب کمک‌های بلاعوض و چه در قالب وام، بوده‌اند.

ولی به نظر می‌آید که ایالات متحده با گزینه‌های ارزان و باصرفه به سراغ مقامات افغان رفته است که در شرایط فعلی کسری بودجه، اختلافات جمهوری‌خواهان و دموکرات‌ها بر سر قروض این کشور، چنین چیزی قابل درک است.

در شرایط فعلی پاسخ منفی سفیر امریکا به مذاکرات گفتگوهای استراتژیک، رییس جمهور را در موقعیت دشواری قرار می‌دهد. چون قبلا از سوی حکومت موضوع اعلامیه مشترک رد شده است. نمی‌توان انکار کرد که شرایط یک باخت سیاسی برای حکومت مهیا است مگر این‌که رییس جمهور و تیم‌اش با ادبیات سیاسی دیگر، بین خواسته‌های خود که پیمان استراتژیک است و خواست ایالات متحده که یک اعلامیه همکاری‌های مشترک است، یک پل معقول سیاسی ایجاد نماید.

واقعیت این است که با وجود اظهارات درشت آقای کرزی در برابر نیروهای امریکایی، رییس جمهور برای تامین مالی ارتش بزرگ خود به کمک‌های مالی ایالات متحده نیاز دارد. او خاطرنشان ساخت که در آینده‌ی دور کشور ما می‌تواند از طریق منابع طبیعی و سایر مدارک عایداتی قوای مسلح افغانستان را تامین نماید. ولی در کوتاه‌مدت آقای کرزی می‌داند که حمایت‌های ایالات متحده و اروپا هم به لحاظ اقتصادی و هم به لحاظ تکنیکی برای کشور مهم است. در حقیقت رویکرد سیاست خارجی کشور‌های منطقه، از جمله پاکستان، جلب همکاری‌های غرب است. همچنان باید این موضع رییس جمهور را تایید کرد که افغانستان همانند سال‌های 30 و 40 خورشیدی باید ضمن داشتن یک دولت مستقل و با ثبات، سیاست نزدیکی با اروپا و امریکا را در پیش گرفته و زمینه همکاری‌ها و سرمایه‌گذاری‌های خارجی را در افغانستان مساعد نماید.     برگرفته ازسایت هشت صبح ُنویسنده: ضیا زیرک

هرکه از گذشت روزگار  نیاموزد, از هیچ آموزگاری نخواهد آموخت

       ازانجایکه تمامی مردم وانسانها درتلاش اند تا بتوانند از وضعیت فعلی خودرا بی رهاند وبه وضعیت مطلوب رساند . خواستار این بودن که انسان برای خود بی تواند زندگی رفاه بسازند ودرآن چند صباحی به آرامش بسر برند همزاد ادمی بوده است. اما اینکه به چه پیمانه ای از انسانها دراین خواست خویش می ر  سند جای بحث وبررسی است واینکه به چه پیمانه ای از انسانها حتی نمی توانند به اندک ترین خواست وارزوی خود نمی رسند ،باانکه شاید مدتها برای رسیدن تلاش نمایند ویا اینکه حتی شاید خیلی ها سرمایه گذاری ووقت خویش را نیز مصرف نموده باشد.

    بهر صورت ادمی هر چه نیازهای اولی درنظر داشته اش مرفوع گردد نیاز های ثانوی دیگری بر میاورد که این پدیده بدین منوال تکرار میگردد که احدی شاید دردنیا یافت نگردد که بی تواند به تمام ارزوهایش دست یابد. اما که در جهان سوم وکشوری مانند افغانستان زندگی داریم ووطن های سالهای سال جز صدای توپ وتفنگ و چلچه چیزی دیگری به اذهان مردم باقی نگذاشته ا ست ، ایا می شود حال که به نحوی مردم از ارامش نسبی برخوردار شده است چگونه می تواند از اینگونه مزایا وامکانات که دراکثر موارد حتی گونه ای استفاده ازان را نیز نمی دانند وبااین همه اشاعه های بیگانه ی فرهنگی آیامردم ما میتوانند که از همه نابسامانی ها کامگار بیرون براید ومهمترین عامل که باعث میگردد هم وطنانم نتوانند به ترقی وتوسعه ی نه چندان پایدار وزود برسند یگانه عامل اساسی همانا پایین بودن سطح اگاهی وسواد واطلاعات مردم از مسایل است.

    ولی باید بیاد داشته باشیم که تمامی انسانهای معروف دنیا از صفرشروع نمودند تا اینکه شدند؛ ادیسون،نیوتن، ویلیام بناپارت، ویلیام شکسپیرو.....

    اما آیا هم وطنان ما که بسا مسایل دیگر چون تعصب وخشونت وموضوعات قبیولی وقوی ولسانی ومذهبی و.....حتی مسءله ای مکانی دربین مردم که دارای همگرایی یکی از اینگونه موارد است دیده می شود . بااین همه معضلات ومصائب که درکشورما به وضوح به مشاهده می رسد آیا میتوان اندکی بسوی آبادانی ،رفاه وآسایش گام برداریم ویا خیر؟!

 

 بهر صورت از اینگونه مسایل گوش مردم ما پرشده است واینگونه موارد حتی پشیزی نیز ارزش ندارد ، مردم ما گاو مری را  گذشتانده  چه رسد به اینکه بز مری باشد. اما باید گفت دراین میان  ادمهای با احساس وبا شعور وطندوست یافت می گردد که حاضرند جان خویش را برای ارامش رفاه و اسایش مردم ازدست دهند وهمان قول مردم که : ما زحمت را به جان متحمل می شویم تا دیگران بیا سایند. اما مردم ما نه تنها رنج ها را تحمل  کردند بلکه از جان خویش نیز گذشتند.

 تاریخ ما گواهی این مطلب است که همانا بیرون راندن کشورهای قدرتمند زمانه ی شان چون: انگلس وروسیه .

  اما از این همه یاوه گویی اگر بگذریم حال چطور؟ اما باید دانست که مردم ما دیگر از هر قوم وطایفه  ی که باشند ازجنگ ونابودی خسته شده اند ودیکر تاب این گونه خشونت وبی رحمی را که سالهای سال برانان روا داشتته بنامهای متعددی باردیگر نمی خواهند تجربه نمایند. دیگر حاضر نیستند که به نامهای متعددی دست به تفنگ وچلچله وستگر برند ، دیگر حاضر نیستند که از دست دادن های عزیزان ودوستانش را ببینند . همه ای این ها دال برقبولی همدیگر ویا به قول بابه مزاری:" راه حل مسئله ای افغانستان پذیرش همدیگراست". رابه تجربه اموخته اند واینک با گام های اهنین درراستای این اهداف تلاش را اغاز نموده اند . واین که به چه پیمانه ی می توانند از این فرصت استفاده می نمایند جای بحث وتـآمل هست.

هموطنان ما باید از فرصت بدست امده است استفاده ای اعظمی رابرند وتلاش ورزندکه درهمه امور پابه پای هم باشند وتلاش ورزندکه درتمامی امورات همدیگر را یاری رسانند. این مهم پدید نخواهد امد جزاینکه دولت مردان امروزی ما درراستای ملت سازی تلاش نورزند . انان نه تنها دراین راستا اقدام نمی نمایند بلکه همواره ،با اقدامات قبیله ای ونژادی ویالسانی بازهم انانیکه را که از نعمت علم وسواد بی بهره اند مجذوب ساخته واز انان به نفع خویش استفاده می نمایند.

بهر صورت گذشته ازاین مسایل ،  ما باید بدانیم که راه بسا دور درازی را درپیش رو داریم ، راه که قرنها طول خواهد کشید وراه که نسل ها باید قربانی ان شود ." پس یگانه راه رسیدن به ملت شدن این است که ، همه باهم تاریخ خویش را بسازیم وبه نحوی که دلخواه ماست وشرایط را که خود به وجود اورده ایم".

   منابع:

1- جامعه شناسی سیاسی ، دکتر حسین "بشیریه".

2- جامعه شناسی توسعه ، دکتر مططفی "اذکیا".

 

فقر ونابــــــــــــرابری                              

          در نظام طبقاتی جوامع ،تعداد زیادی از مردم هستند که درشرایط فقر زندگی دارند ، بسیاری  ازآنان رژیم غذایی مناسبی ندارند ودرشرایط غیر صحی زندگی نموده ونیز امید به زندگی پایین تری ازاکثریت جمعیت دارند.

    امروزه فقر یک مفهوم نسبی است. وضعیتی که تنها می تواند برحسب مقایسه شرایط یک گروه باشرایطی  گروهی دیگر تعریف گردد. مسئله ای که پیرامون فقروجود دارد این است که ملاک های که توسط یک پژوهنده برای مقایسه جمعیت ها بکار گرفته می شود،یک سلسله ازفرضیات ،پیرامون استانداردهای مناسب زندگی ،که برخی ازآنان استفاده میکنند ونیز برخی فاقد آن اند ،منجر می شود.

فقر چیست؟ چگونه باید فقر را تعریف کرد؟  دوتعریف عمده ازفقر وجود دارد: تعریف معیشتی ازفقر ودیگری فقر به مثابه محرومیت نسبی .

مفهوم معیشتی (فقر مطلق): این مفهوم براساس تخمین سطح معیشتی ازمیزان درآمدلازم برای خرید مواد غذایی  مورد ضرورت به منظور برآوردن حد اوسط نیازهای تغذیه ای هر شخص بزرگسال وخردسال ،درهر خانواده است. بودیجه مواد خواراکی به منزله هزینه اساسی برای معیشت وزیست درنظر گرفته شده است که هرگاه این مقدار به هزینه های مربوط به  خوراک و پوشاک ضروری ومواد سوختی اضافه شود ،رقمی می سازد که خانواده هایی که زیر این رقم قرار میگیرند،میتوان گفت درفقر قرار دارند.

  باانتخاب هر معیار وملاکی وباتوجه به مفهوم فقر،یعنی شرایطی که 750 ملیون انسان گرسنه درسراسر دنیا گرفتار آن هستند چه می توان گفت؟ فقر مطلق تصویر گر شرایط سختی است که درآن نداشتن یک وعده غذای بعدی ممکن است به معنای زندگی ویا مرگ یک انسان باشد. اثرات سوء تغذی ،گرسنگی مزمن وتحلیل انسان خصوصا کودکان، بابالاترین  رقم مرگ همراه است. درچنین شرایطی ازضعف ونومیدی که درورای آن جز مرگ چیزی دیگری وجود ندارد،فقر حالت مطلق می باید.

 این تعریف وتلقی عامه ازمفهوم فقر ازاوایل قرن حاضر درایالات متحده امریکا واروپای غربی به عنوان یک سیاست درپژوهش ها غلبه داشته است. ویژگی ای که این تعریف راقابل قبول می سازد،ناشی ازخصلت عینی وعملی آن  است که براساس ارزیابی تأمین نیازهای غذایی لازم وسلامت جسمی فرد تنظیم شده است.بنابراین تعریف مطلق براساس واقعیت موجود جوامع آسان است که همانا فاقد نیازهای اساسی وحیاتی انسانها باشد.

                " چارلز بوت" یکی ازنخستین کسانی بود که کوشید معیار ثابتی  برای فقر معیشتی  تعین کند که به فقدان نیازمندیهای اساسی برای ارائه یک زندگی سالم فزیکی ،غذایی کافی وسرپناه برای ممکن ساختن کارکرد فزیکی موثر بدن گفته می شود. وی تصور می کرد که این نیازمندیها برای افراد همسان ازنظر سنی وبدنی که درهر کشوری زندگی میکنند کم وبیش یکسان است. این اساسا مفهوم است که تاهنوز غالبا درتحلیل فقر درسراسر جهان بکاربرده می شود.

فقر به مثابه محرومیت(فقر نسبی ): یکی ازنمایندگان عمده این طرز تفکر ، "پیتر تاونزند" است که درسال 1979 مهمترین مطالعه ای را درزمینه فقر به انجام می رساند. وی برای اینکه محرومیت نسبی را معنی کند ، برآن بود که باید درک اجتماعی ،نیازهای اساسی ومهم ومصوب اجتماعی ،ارزشهای متداول جوامع ،سبک های زندگی واین که چگونه این صور لازم حیات درطول زمان تغییر می یابد نایل آمد. تاونزند درتوضیح محرومیت نسبی تأکید زیادی برنیاز به مشارکت درعادات روزانه ،چگونه گذراندن اوقات فراغت وفرهنگ سیاسی مردم دارد. اگر مقتضیات زندگی مردم با چنین مشارکتی ناهمساز ورویارو باشد،اینگونه افراد دچار محرومیت نسبی شده اند. ازاین رو محرومیت راباید هم ازنظر مادی وهم اجتماعی مورد اندازه گیری قرار دارد. مفهوم نسبی فقر که مفاهیم کاربردی آن نه تنها درجوامع مختلف ،بلکه حتی دریک جامعه باتلقی های متفاوت ازسطوح آن، دشواری های سنجیشی ومعیاری را درپیش رودارد.

چرا فقراهنوز فقیرند؟   

        برنامه های رفاهی گسترده اگر به قسم منظم اجرا شود، همراه با سیاست های حکومتی فعالانه به پایین نگه داشتن میزان بیکاری کمک نماید، میزان فقر  را کاهش میدهد. جوامع وجود دارند مانند :سوئد – که درآنها فقر معیشتی تقریبا به طور کامل حذف گردیده است. نه تنها ازلحاظ میزان زیاد مالیات ها، بلکه ازجهت توسعه سازمانهای بوروکراتیک حکومت که ممکن است قدرت زیادی بدست آورند . باوجود این هرچه بشتر توزیع ثروت ودرآمد دریک کشور به مکانیسم های بازار وا گذار شود ،نابرابریهای مادی بشتر پدیدار می گردند . نظریه ای که اساس  حکومت خانم" تاچر" را تشکیل میداد. این بود که کاهش نرخ مالیات ها برای افراد وشرکت ها ،رشد اقتصادی زیادی بوجود خواهد آمد، که ثمرات آن کم کم نصیب فقرا نیز خواهد گردید. مدارک وشواهد سالهای گذشته این نظریه را تایید نمی کند. چگونه سیاست اقتصادی ممکن است به توسعه اقتصادی شتاب بدهد یا ندهد. اما نتیجهء آن معمولا گسترش شکاف میان فقرا وثروتمندان بوده ودرعمل شمار افرادی راکه درفقرمطلق زندگی می کند افزایش میدهد.

      بررسی ها نشان میدهند که اکثریت بریتانیاییها فقرا را مسئول فقر خود میدانند ونسبت به کسانی که باصدقه های دولتی به رایگان زندگی میکنند بدگمان هستند. بسیاری معتقدند افرادیکه ازخدمات صحی ورفاهی استفاده میکنند اگر به طور جدی می خواستند ،می توانستند کار پیدا کنند؛ بد بختانه ، این نظرات با واقعیت های فقر کاملا بیگانه اند. باوجود این، افراد مرفه تر اغلب توجهی بوجود فقر نمی کنند.

 نتیجه: فقر هم چنان درمیان ملتهای ثروتمند فراوان است. دوروش برای ارزیابی فقر وجود دارد: یک روش شامل استفاده از مفهوم "فقرمعیشتی" است ، که به معنای فقدان منابع اساسی وحیاتی مورد نیاز برای حفظ سلامت وکارکرد مؤثر بدنی است. روش دیگر،ارتباط با"فقر نسبی "ومتضمین ارزیابی فاصله ای است که میان شرایط زندگی بعضی گروهها وشرایط زندگی اکثریت جمعیت وجود دارد.

  اما متاسفانه درکشورما افغانستان که سالیان متمادی دررنج ودرد به سربرده و نیز انواع متعددی از خشونت ها ، تبعیض وتعصب را متحمل ومتقبل گردیده است . حال ، با فقرمعیشتی وفقر مطلق دست به گریبان است . فقر که هموطنان مار را مجبور می سازد تا  انواع متفاوت کارهای شاقه راانجام دهد ، فقرکه باعث گریده  است تا مردم ما مدام به فکر نان وشکم خویش باشند ، فقر که باعث گردیده است همشهریان ما مدام دستخوش ایدئولوژی های بیگانه گردد. وسرانجام فقر که باعث گردیده است تا هموطنان ما دست به  کارهای بزندکه پیشه ی چندانی درکشور ماندارد ،مانند: گدایی، روسپی گری و....موارد. همه این موارد ناشی از فقر مطلق درکشور ماهست. انچه واقعیت دارد این است که درکشورما فقر نسبی نیز وجود دارد اما ،به پیمانه ای بسیار کمی . درست  است که کشورمایکی از ممالک عقب مانده ای دنیا محسوب می شود ،حتی نهاد ها وبنیاد های اساسی جامعه ی ما به گونه ی بسیار وحشیانه ای دراین مدت طولا نی از بین برده شد وافراد را که به نحوی دراین راستا خدمت می نمودند به شکل وقیحانه ای زجر واذیت ویا حتی درموارد ی به قتل رسانیدند.

 منایع:

۱- جامعه شناسی آنتونی  گذنز.

 ۲- جامعه شناسی توسعهِ دکتر مصطفی" اذکیا".

 

 

آقایان! عصر پس از سیاست بی‌معناست!

اشاره- در همین چند روز پیش  بیشتر از 25 هزار نفر در اسپانیا در میدان‌های عمومی شهرهای چون مادرید به‌عنوان اعتراض گردهم آمده و خیمه‌های بود و باش برپا کردند تا اعتراض خودرا در آستانه‌ی انتخابات محلی و منطقه‌ای این کشور به‌گوش دو حزب سیاسی سوسیالیست و محافظه‌کار برسانند. حزب سوسیالیست در این انتخابات شکست خورد. از تاریخ 25 ماه می‌2010 میلادی، حکومت آقای خوزه لوییس زاپاته رو، نخست وزیر سوسیالیست با تمام وعده پالیسی‌های مترقی اجتماعی، زیر فشارهای کمیسیون و بانک مرکزی اروپا، و همچنان آلمان که وام‌دهنده اصلی به کشورهای بحران‌زده حوزه یورو است، مجبور شد که حقوق متقاعدین، خدمات اجتماعی همگانی و اشتغال در بخش‌های عمومی را به‌خاطر رفع کسری بودجه، کم نماید. اما این سیاست‌های نولیبرال نیز از بحران بیکاری و رکود اقتصادی اسپانیا نکاسته است. آقای گای ایچسون، از وب‌سایت «اوپن دموکراسی» که نامزد دکتری علوم سیاسی در دانشگاه کالیفورنیای امریکا است، به نقد مانیفست اعتراض جوانان تظاهرکننده‌ی میدان خورشید مادرید می‌پردازد.
خیزش مشهور جوانان اسپانیایی به آن اندازه تاثیرگذار است که کاملا به چشم بخورد. من مستقیما شاهد خشم و مصمم‌بودن آنها، زمانی که چیزی حدود 500 نفر در برابر سفارت اسپانیا در میدان بلگراف لندن تظاهرات می‌کردند، بودم.
مظاهرات در مادرید و شهرهای دیگر اسپانیا اعلام‌کننده اراده‌ی مصمم تظاهرکنندگان برای تداوم اشغال میدان‌ها و فضاهای عمومی برای یک هفته دیگر، و پس از انتخابات محلی و منطقه‌ای روز 23 ماه می ‌که بزرگترین شکست را برای حزب حاکم سوسیالیست به همراه آورد، بود. همچنان که دیگر ناظران ذکر کرده اند، اشغال فضاهای عمومی به ذات خود برای به چالش‌کشیدن و به مشکل افگندن مرکز قدرت سیاسی و اقتصادی حاکم کافی نیست. اما این خشم بیرون از چارچوب‌های رسمی که تظاهرکننده‌های جوان با آن شناخته می‌شوند، ظرفیت تهیج یک جنبش فراگیر مقاومت در برابر نیولیبرالیسم در اسپانیا و کل اروپا را دارد. تظاهرکننده‌ها از قبل از سوی سیاستمداران و تحلیلگران رسانه‌ها به‌خاطر فقدان مجموعه‌ای از خواسته‌های کاملا مشخص، مورد انتقاد قرار گرفته‌اند، اما برخلاف، این امر به‌خوبی قابل درک است. چون به خیابان‌آمدن ناگهانی جنبشی از جوانان معترض و خشمگین پاسخی یک‌باره و دموکراتیک به فقدان عدالت و کار است. گویا این نگرانی‌ها و انتقاد‌های مکرر در مورد یک جنبش «پسا دموکراتیک»، «غیرسیاسی» و حتا فراتر از «چپ و راست» است.
مانیفیستی که توسط آنها در وبسایت «دموکراسی اکنون» انتشار یافته به ما می‌گوید که اعتراضات ترکیبی از حرکت‌های «مترقی» و «محافظه‌کارانه» است، بعضی‌شان به واسطه «ایدیولوژی‌ها به روشنی تعریف شده است» و بعضی‌شان «غیرسیاسی» است. جنبشی چنین فراگیر و متکثرماندن به ذات خود مهم است، اما ایده‌ی یک جنبش پسا سیاسی عمیقا مشکل افزا است. به‌نظر می‌آید که چنین روایتی معترضان خشمگین اسپانیایی را به محاصره خود در آورده است. شاید این موضع‌گیری به‌عنوان یک تاکتیک به قصد گسترده ساختن درخواست‌ها و اهداف جنبش صورت می‌گیرد تا برای رسانه‌ها مطبوع و عاری از تهدید باشد.{رسانه‌هایی که می‌توانند پیام را گسترش و یا جنبش را ضربه بزنند.-مترجم}
شاید این رویکرد توسط بسیاری از فعالان اجتماعی، از جمله گروه‌ها و سازمان‌های که با سیاست صرفه‌جویی و ریاضت اقتصادی در بریتانیا مبارزه می‌کنند، اتخاذ شده است. اما چنین تصوری از اساس گمراه‌کننده است. سیاست‌های معطوف به رهایی و ترقی همواره بر مبنای هویت‌های جمعی بر محور منازعات و مخالفت‌ها شکل گرفته‌اند. چنین چیزی اکنون در اینجا دیده نمی‌شود. اگر نکته فوق درک نشود، هرنوع حرکتی افتادن مجدد در دام سیاست‌های آبکی میانه‌رو، از طریق منطق خنثاکننده و منفعل‌کننده‌ی عام آن، است.
به‌صورت طبیعی، این ایده که گویا ما در یک عصر پسا سیاسی زندگی می‌نماییم و اکنون در آن مواضع و جهت‌گیری‌ها و منازعات سیاسی قبلی، بی‌ربط اند، لباس قشنگ و دل‌فریب به تن قدرت‌ها می‌نماید.  برعلاوه، فعل و انفعالات نولیبرالیسم محدودکردن بیشتر فضای اجتماعی از تاثیرات فعالیت‌ها و مبارزات سیاسی است. خدمات عمومی خصوصی شده می‌روند، در حالی که تصمیم‌گیری در مورد سیاست‌های اقتصادی به نهادها و متخصصان تکنوکرات واگذار می‌گردد تا از فشار‌های عمومی به دور باشند. در نوشته‌های اقتصاددان اتریشی، فریدریک هایک و پیروان‌اش در جناح محافظه‌کاران جدید در سال‌های 1970 و 1980 میلادی، از بین‌بردن مخالفت‌ها و منازعات سیاسی اساسی دانسته شده که به فرایند جایگزین‌کردن بازار آزاد به عوض دموکراسی، اجازه می‌دهد. همراه با سقوط دیوار برلین و نظریه پایان تاریخ، احزاب سوسیال دموکرات در اروپا و ایالات متحده از ساختن الترناتیف‌ها برای نولیبرالیسم دست کشیده و به معتدل‌ساختن خواسته و مواضع‌شان پرداختند.
چرخش به راست از سوی گرایش‌های شیک در اکادمی‌های امروز اعتبار یافته است، مراکزی که به تشویق این نظر می‌پردازند که سوال بنیادین چگونگی سازماندهی امور انسانی قبلا پاسخ خودرا یافته، و برای مخالفت‌ها و عدم توافق سیاسی هم برسر تقسیم غنیمت‌های رشد اقتصاد نولیبرال به صورت صلح‌آمیز از طریق نهاد‌های سیاسی موجود، تدبیری سنجیده شده است. در دنیای جهانی شده‌ی فردگرایی، جامعه شناس بریتانیایی، آنتونی گیدنز، از نظریه‌پردازان موثر حزب کارگر جدید انگلیس و راه سوم (در کنار شریک روشنفکر خود، معمر قذافی) می‌گوید که دسته بندی‌های راست و چپ ناپدید شده و سیاست ماهیت «دیالوگی» پیدا کرده است.
این ایده که همه‌کس در عصر سیاست پسا ایدیولوژی برنده و راضی‌اند، به غیر سیاسی‌کردن زندگی اجتماعی ما اجازه می‌دهد. انواع قدرت به محاکم انتقال پیدا کرده تا مجری و محافظ حقوق مالکیت خصوصی باشند، و سیاست‌های مالی و پولی نیز به دستان بانک‌های مرکزی سپرده شده‌اند. در سطح بین‌المللی نهاد‌های غیرشفاف و غیرحسابده روز تا روز قدرتمند گشته که برای گردش سرمایه، چه در درون کشورها و چه در میان‌شان، قوانین و اصول وضع می‌کنند.
هدف مرکزی هرنوع جنبش رهایی‌بخش افشاکردن این واقعیت باشد که تبلیغ نظریه  عصر «پسا- سیاسی» فراتر از «چپ و راست» چیزی نیست جز تاکتیک و مانور ایدیولوژیک آن نخبگانی که به سرمایه و قدرت غیرمتوازن و بسیار بزرگ خویش مشروعیت داده و به‌صورت نظام‌مند هرنوع الترناتیف برای نظام اقتصادی مسلط را به حاشیه می‌رانند. باید خواسته این باشد که نهاد‌های به اصطلاح عصر «پسا-سیاسی» به شدت دموکراتیک گردد و یا به‌گونه فوری ازبین بروند.
مانیفیست جوانان معترض اسپانیایی از تبانی‌های سیاستمداران و سیستم مالی‌ای که به مردم به‌عنوان ماشین پول‌سازی که یک اقلیت معدود را ثروتمند می‌نماید، نگاه می‌کنند، انتقاد گزنده می‌نماید. این جوانان از این حق شهروندان اسپانیایی دفاع می‌کنند که بپرسند قدرت اصلی در دست چه کسانی است و ثروت کشور چگونه تقسیم می‌گردد. بسیاری از خشم معترضان متوجه دو حزب سیاسی اصلی اسپانیا، حزب سوسیالیست و حزب محافظه‌کار «مشهور»، و انحصار قدرت از سوی آنها شده است، آنهم در حالی که معترضان ادعای مطالبات فراجناحی را دارند. اما این خشم ریشه در رد سیاست‌های اجتماعی و اقتصادی نولیبرالی که در برنامه‌های هردو حزب مذکور دیده می‌شود، دارد و خواهان گشایش، دموکراسی و مشارکت بیشتر است. برخلاف ادعای معترضان، خواسته‌های فوق، مطالبات سیاسی تقلیل ناپذیری‌اند. پوشاندن لباس دیگر به تن این مطالبات عمومی، کمک به آن نخبگانی است که اعتراض و رد احزاب حاکم و دموکراسی مبتنی بر نمایندگی موجودرا به عنوان حرکت‌های «ضد سیاسی»، غیرموجه می‌نمایند. در عین حال، قطب‌بندی و تضاد‌های چپ و راست، به‌عنوان جهت‌گیری‌ها و مواضع کلیدی بر محور یک سلسله مخالفت‌ها- مانند تضاد مردم عادی و نخبگان، مترقی‌ها و سنت‌گرایان، خودی‌ها و مطرودان-  سازمان‌دهی شده است. چنین دسته‌بندی‌ها و مخالفت‌هایی به ما اجازه‌ی ادعاهای سیاسی را می‌دهد. ما نباید این چیزها را دور بریزیم.
با وجود تناقضات درونی و ناکامی در دادن وعده‌های رادیکال یک «انقلاب»، اجندای معترضان اسپانیایی به نسبت بیانیه‌های ضعیف و سست در جریان اعتراضات علیه صرفه‌جویی و کاهش هزینه‌های دولت در بریتانیا، بهتر شده است. سازمان‌دهی معترضین، از طریق کانال‌های غیررسمی، از طریق شبکه‌های آنلاین و مجامع مردمی، سیاست و انتقادات قوی از سوی معترضان خشمگین اسپانیایی، نشانگر ضرورت‌های فوری آنهاست. اما باید از افتادن در دام تفکر عصر «پسا سیاسی» و ورای «راست و چپ»، دوری جسته و در عوض باید این دسته‌بندی‌ها و جهت‌گیری‌ها را مجددا فعال نمایند. در حال حاضر، نهاد‌های مقتدر نولیبرال- بانک جهانی، صندوق بین‌المللی پول، اتحادیه اروپا، آژانس‌های رتبه‌بندی کریدت‌ها- که به حکومت اسپانیا دستور می‌دهند، انکار می‌کنند آنچه را که آنها انجام می‌دهند بر محور قدرت و سیاست است که در پشت پالیسی‌های به ظاهرا «عقلانی» و «علمی» پنهان شده و پالیسی‌ها و تدابیری اقتصادی و مالی را دیکته می‌نمایند. اگر آنها در اسپانیا، بریتانیا و در کل اروپا مجال و قدرت پیدا کنند، سلب مالکیت ملی از تمام ثروت‌های عمومی به واسطه بانک‌ها را به‌عنوان نظم جدید نورمال معرفی می‌نمایند.
تنها امید برای متوقف‌کردن این فرایند از طریق یک جنبش عمومی مقاومت، هم در سطح ملی و هم در سطح بین‌المللی، بر محور هویت‌های جمعی و بر شالوده‌ی اعتراض و ضدیت بر اساس نقاط مشترک، به‌دست آمده می‌تواند. روند چندجانبه‌ی سیاسی شدن در این جا مطرح است. اشغال، اعتراض و اعتصاب، انواع و اشکال سیاسی شدن به منظور پیوستن به مبارزه‌ی عمومی است. هدف غایی این پروسه سیاسی شدن و به زیر سوال‌بردن روابط اجتماعی و نهادهای به ظاهر بی‌طرفی است که از سوی سرمایه‌داری نولیبرال چنین خنثا و منفعل شده‌اند. این اولین گام به‌سوی یک دموکراسی واقعی است.

    برگرفته از ۸صبحِِ- نویسندگان : گای ایچیسون- خالد خسرو

ما نه به دلیل دشواری کار شهامت انجام آن را نداریم

بلکه به دلیل نداشتن شهامت، کار دشوار می‌نماید             ( سنیکا )

        فرایند دولت‌سازی در افغانستان به درازا کشیده است. پس از یک دهه با آن‌که آزادی‌های نسبی و دموکراسی ممکن در یک کشور جنگ‌زده، پر از گسست‌های چند لایه‌ی اجتماعی و وفاداری‌های تباری تجربه می‌شود، کشور ما هنوز از صلح، آرامش و حاکمیت قانون بسیار فاصله دارد. گریز و فرار جامعه جهانی از این سرزمین، بحران سیاسی رو به افزایش، تداوم دهشت افکنی، نبود گزینه‌های سیاسی، فساد فراگیر، زوال ارزش‌های اخلاق سیاسی و بیشماری از عوامل منفی دیگر، موجب شده‌اند تا پهنه میهن را یاس و حرمان بی مانندی فرا گیرد. جوانان ما یک بار دیگر، دسته دسته، مانند پرستو‌های مهاجر ترک خانه و کاشانه می‌کنند. دیگر از آن «بهار امیدوار» که سردبیر «دُرّ دری» از آن سخن می‌گفت خبری نیست. نه تنها کسی «منظومه بازگشت» (کاظمی) نمی‌سراید بلکه در هر کوی و برزن سخن از «برون کشیدن رخت خویش» (حافظ) از این ورطه‌ی هولناک است.

وقتی سایه فاشیسم آلمانی و کمونیسم استالینی سراسر اروپا را در سال‌های چهلم قرن بیستم فرا گرفت و توده‌های میلیونی دسته دسته فریاد خاک، خون و نژاد را سر می‌دادند و روشنفکران دسته دسته به اعدام‌گاه‌ها و اردوگاه‌های مرگ اعزام می‌شدند، در چنین روز‌هایی در سراسر قاره اروپا فضای یاس و ناامیدی چیره شده بود. یکی از فرزانگانی که حین فرار در مرز اسپانیا دستگیر شد، والتر بنیامین فیلسوف و منتقد ادبی آلمانی و از سرآمدان «مکتب فرانکفورت» بود. وی برای کاهش رنج و دردی که در اردوگاه‌های مرگ آلمان هیتلری در انتظار او بود، به زندگی‌اش خاتمه بخشید. رامین جهانبگلو با اشاره به این تراژدی می‌نویسد: «با خود کشی بنیامین نبوغ و شکیبایی عصر فردیت در برابر جهل و خشونت عصر توده‌ها به زانو در آمد.» مانند او بسیاری دیگر از فرزانگان اروپایی، در اوج ناامیدی به زندگی خود نقطه پایان گذاشتند. آیا آنچه که امروز بر میهن ما چیره شده است، یادآور آن تراژدی بزرگ در یک ساحت کوچکتر است؟ نمی‌دانم. اما می‌دانم که بسیاری از جوانان میهن ما را نگرانی بزرگی فراگرفته است و شب‌های پر از اضطراب بر خانه‌ها سنگینی می‌کنند. پژواک تازیانه‌های طالبان در گوش‌ها زوزه می‌کشد و بسیاری از جوانان ما یا تسلیم ناامیدی شده‌اند و یا اینکه در آغوش جهالت ماندگار و جمعی تبار‌ها و ایمان‌های کور به انحلال خویشتن خویش تن داده‌اند.

انگیزه نگارش این یادداشت کوتاه، بحث‌هایی بود که اخیرا میان من و چند تن از جوانان کشور در مورد دورنمای تحولات سرزمین ما و تاریکی‌هایی که احتمالا بر ما چیره خواهند شد، صورت گرفت. همان‌گونه که امیدوار بودن و با توانایی برای روز‌های بهتر تلاش کردن، امر انسانی و مشروع است، همانگونه گرفتار یاس و حرمان شدن امر انسانی است. هر انسان تحت شرایط معینی گرفتار یاس، سرخوردگی و ناامیدی می‌شود. حتا ادبیات و هنر‌های تراژیک جهان بیشتر محصول و بازتاب دهنده درد‌ها و شکست‌های اندیشمندان و ادبا بوده است. این تلاش آغازی است برای شروع یک بحث، بدین امید که بتوانم در این برزخ روان و اندیشه، دریچه‌ای را برای گفتگو بگشایم.

من بر این باورم که راهی و راه‌هایی وجود دارند و بن بست کنونی، گذرا و موقتی است. آنچه که امروز می‌بینیم، سخن آخر تاریخ نیست. این نه سخن آخر تاریخ در سرزمین ماست و نه هم سخن آخر تاریخ در دنیای ما. انسان همواره امیدوار به آینده بوده است. امید و تلاش برای رسیدن به آرمان شهر‌های انسانی از نیرو‌های محرکه تاریخ و زندگی بشری می‌باشد؛ گفتمان‌های از این دست در حوزه‌های ادیان و فلسفه و مباحث اجتماعی دست کم پیشینه‌ای دو هزار ساله دارند و از اواخر قرن نزدهم به مباحث روانشناسی نیز راه یافته‌اند.

 امید در تفکر روشنگری:

بحث امید، تنها یک بحث دینی و یا روانشناختی نیست. موضوعی است که طی صدها سال فلاسفه را نیز به خود مشغول داشته است. در گفتمان‌های کلاسیک یونانی، امید، بیان چشم داشت انسان از آینده در روز‌های خوب و بد زندگی است. گذار به خردگرایی در جهان یونانیت موجب شد تا انسان یونانی به واژه امید نیز رویکردی عقلانی بیابد. رویکرد عقلانی به امید داشتن بدین معناست که زمینه‌های مادی و تاریخی و چارچوب‌های به واقعیت پیوستن آن، نشان از تحقق آن دارند.

با دوران روشنگری گفتمان امید و تاثیرات آن بر مجاهدت‌های انسان برای رهایی از بند افسون و مسوولیت پذیری برای خویشتن خویش، وارد مرحله نوینی شد. بدون شک با این سرآغاز بهره گیری ایدیولوژی‌ها و نظام‌های سلطه طلب نیز موجب برانگیختن توهم‌ها و سوتفاهم‌ها از امید شدند. امانویل کانت در بحث پی گیری ذات انسان به طرح سه پرسش اساسی می‌پردازد: چه چیزی را می‌توانم بدانم؟ چه باید بکنم و چه امیدی می‌توانم داشته باشم؟ وی با طرح پرسش بنیادی اش، انسان چیست؟در واقعیت در پی پاسخگویی به پرسش‌های مطروحه می‌باشد. در این رابطه است که امید دارای معنا و مفهومی خاص می‌شود؛ چرا که با توسل به خرد و معرفت است که می‌توان به تحقق آرزو‌ها پرداخت و هیچ تضمین و موعظه اخلاقی و یا پناه بردن به نیروی فرا اجتماعی نمی‌تواند موجب تحقق امید‌ها شود. برای تحقق امید‌ها نیاز است تا قوانین طبیعت و ارزش‌های اخلاقی در هماهنگی با یکدیگر قرار داشته باشند. برای کانت مفاهیمی مانند فنا ناپذیر بودن روح و یا آزادی اراده نه در حوزه معرفت انسان قرار دارند و نه هم خواست انسان می‌تواند بر آن تاثیر داشته باشد. برای رسیدن به شناخت آنچه که در حوزه تنش میان خرد و ایمان قرار دارد، از دیدگاه مارکس باید در پی امید دستیابی به هدف در چارچوب‌های خرد بود. در چنین حالتی ایجاب می‌کند تا به موضوع فلسفه امید از یک چشم انداز انتروپولوژیک نگاه کرد. چنین رویکردی، از منظر فلسفی، می‌تواند با مشروعیت خرد به موضوعاتی که با توسل به امید، انسان می‌خواهد به آنها برسد، از تناقض با اصول اخلاقی جلوگیری کند. خرد اخلاقی مانع آن می‌شود تا امید به توهم تقلیل یابد. این واقعیت موجب می‌شود تا «پنجره‌ی غیرقابل انتظاری بسوی خوشبختی بی پایان گشوده شود.

با رشد نقد دینی و نقد ایدیولوژی‌ها در قرن نزدهم و بیشتر با اوجگیری نهیلیسم در آستانه سده بیستم، مفهوم سکولار شده امید در دوران روشنگری نیز مانند مفهوم دینی و آخرت گرای آن در معرض بازپرسی قرار گرفت. چشم داشت کارل مارکس از فلسفه، موجب افروختن آتش امید‌های بزرگ شد. تاجایی‌که تیوری‌های وی تا مرز ایدیولوژی مسخ شدند. به باور وی: «فلاسفه تاکنون فقط به تعریف‌های گوناگون از جهان پرداخته‌اند، حالا زمان آن است که به تغییر آن پرداخته شود.» چنین برداشتی موجب شد تا فلسفه به پراکسیس انقلابی تبدیل شود. تحریف و تبدیل چنین برداشتی به آیین خطا ناپذیر توسط بلشویسم و مایویسم و تقلیل فلسفه به فلسفه ماتریالستی جهانشمول و یگانه حقیقت نافذ در جهان، موجب بروز تنگناهای فکری در فلسفه و گفتمان‌های فلسفی در کشور‌های زیر سلطه مارکسیسم رسمی شد تاجایی‌که بسیاری از امید‌های بزرگ بشریت تا مرز توهم و خیالپردازی تقلیل یافتند و به منبع دیگری از مشروعیت بخشیدن به سرکوب، استبداد و سرخوردگی و حرمان مبدل شدند.

با ارنست بلوخ، فیلسوف آلمانی و نقد وی از مارکسیسم سنتی برخورد با جایگاه و اهمیت امید در متن زندگی اجتماعی و تلاش‌های سیاسی دچار دگرگونی شد. از این چشم انداز، امید از ژرفای منابع هنوز ناپخته واقعیت مایه می‌گیرد. از واقعیت‌هایی که در آن‌ها پدیده‌های نو به مثابه یک عینیت شدنی در حال رشد و قوام‌اند. چنین حالتی مانند رویایی است که در یک ساحت معین از آگاهی در سیر است، اما چارچوب‌ها و سایه روشن‌های آن هنوز دقیق نیستند. تاریکی در چنین حالتی، اشارتی است بر حالت ذهنی سطحی که هنوز در عینیت شناخته نشده است، هنوز در فرایندشدن است، چیزی که می‌توان شدن آن را در بستر تاریخی امید داشت. به باور بلوخ، هنوز هم امیدی برای خروج از بحران وجود دارد اگر چه روند فنای جهان نیرومند بنماید. به باور وی «ما موجوداتی هستیم آینده نگر و طبیعت انسان چنین است که دارای آرمان باشد.»

انان‌ها در پیوند و متناسب با هستی و بده و بستان‌های اجتماعی و همچنین متناسب با سطح آموزش و صلاحیت‌های اجتماعی شان دارای فضیلت‌هایی مانند معرفت، دانش، اراده، درک از عدالت و تصمیم برای انجام کار‌های متعالی می‌باشند. به دلیل اینکه انسان انسامبلی و مجموعه‌ای از داده‌های بر خاسته از هستی اجتماعی، ساختار‌های روان فردی و جمعی و همچنین متاثر از فراز و فرود‌های جنبش‌های اجتماعی و بر پایه پژوهش‌های معاصر، تاثیر پذیر از آنچه که از طریق ژنتیک ناگزیر به برداشت آن شده است، می‌باشد، نمی‌توان حالت‌های امیدواری و حرمان را بگونه‌ای سپارشی در وی پرورش داد و یا مدیریت تکنیکی کرد؛ اما مشارکت در جمعیت‌های امیدوار و آرمان گرا، زندگی در بستر‌های گرم تپش‌های اجتماعی و مانند آن در پرورش امید‌ها و آرمان‌های بزرگ در انسان بسیار موثر می‌باشند. گوهر انسان به مثابه موجودی در تقلای زندگی بهتر و بالاتر همین است که خویش را مانند کرمک حقیری در تنگنا‌های مرطوب و تاریک روزمرگی محدود نسازد. انسان همواره در جستجوی دسترسی به آرمان شهر‌های بالا و والا بوده است. اما آرمان شهر انسان خردگرا، مشخص است، اتوپیای مشخصی است که در متن روابط اجتماعی تحقق می‌یابد. در بدترین روز‌ها باید امید به آینده و باور به انجام کار‌هایی را که ناشدنی می‌نمایند در دل پرورش داد. داشتن آرمان‌های متعالی است که انسان را قادر به انجام کار‌های باورنکردنی می‌سازد. داشتن اتوپیا‌های رسیدنی و ممکن در آغوش جامعه است که موجب نشاط و زندگی و موجب برون رفت از تنگنا‌های سیاسی و روانی می‌شود.

 اتوپیای مشخص، آرمان شهری رسیدنی :

برگردان واژه «اتوپیا» به فارسی دشوار است. بسیاری برداشتی منفی از آن دارند تا جاییکه برخی‌ها آن را مترادف با توهم و خیال پردازی می‌دانند. در این جا مراد آرمان شهر توماس مور و یا مدینه فاضله فارابی نیست. در گفتمان‌های چپ بلشویست و اقتصاد زده، رویکرد‌های انتقادی کارل مارکس از سوسیالیست‌های نخستین و نقد وی از ایدیولوژی به چنین برداشتی بسیار کمک کرده است. ارنست بلوخ فیلسوف آلمانی در اثر خود، «روان اتوپی» ، با افزودن صفت «مشخص» به اتوپیا در پی آن شد تا بار منفی اتوپیا را به عکس آن برگرداند. از چشم انداز وی اتوپیای مشخص تداعی کننده پروژه‌های جمعی است که در فرایند‌های اجتماعی و در بستر بده و بستان‌های جامعه دست یافتنی می‌باشند. اتوپیای مشخص ارنست بلوخ «خوشبینی ملیتانت» است، نسبت به آنچه که باید تحقق بیابد. آرمان آزمایش شده است که در فرایند پیکار‌های اجتماعی، زندگی را برای انسان از خود بیگانه‌ی مصدوم و محروم، در متن آزادی و رهایی از خود بیگانگی و گریز از سلطه و قیود، ممکن می‌گرداند. امکانات عینی برای وی معادل هایی‌اند برای روند مادی که تحقق آرزو‌ها و آرمان‌های به ظاهر تحقق نا پذیر، می‌توانند پی آمد آنها باشند. در رابطه اندامواره (ارگانیک) میان تیوری و پراکسیس که آزمایش پذیر باشند، اتوپیای مشخص تبلور می‌یابد. به واقعیت مبدل می‌شود. در واژه اتوپیا یک آرمان فرجامین نهفته است که موجب بر انگیختن امید‌های پایدار و بی پایان می‌شود و به انسان گیر مانده در مغاره‌های تنگ از خود بیگانگی و تقلیل یافته در برزخ‌های تولید و مصرف و ابزار شده در آغوش اقتصاد کمونیسم رسمی و کاپیتالیسم جهانی شده، نیروی لایزالی را برای فتح افق‌های ناشناخته بر می‌انگیزد. بلوخ فیلسوف امید، از «جهان تجربی»سخن می‌گوید. وی در آثار پسین خود به پژوهش‌هایی در باره دین به ویژه معنای امید در ادیان می‌پردازد. در ادیان و در هنرها نمایه‌هایی از یک زندگی بهتر جایگاه ویژه دارند. به سخن وی «من هستم. ما هستیم. همین کافی است. حالا کار ما این است که آغاز کنیم.»

 و در فرجام :

شکست ایدیولوژی‌ها به معنای پایان امید‌ها و امتناع از آرمان‌های بزرگ نیست. بلکه فرصتی است برای رهایی از توهم و «آگاهی دروغین» و رویکردی به سوی اتوپیا‌های مشخص. به مصداق ضرب المثل چینی، «کسی که از دوشقه شدن نترسد، می‌تواند قیصر را از اسب به زیر بکشد.»

در قلمرو واقعیت اجتماعی جهان کنونی در نظام‌های سوسیال دموکراتیک، بسیاری از آن چیز‌هایی را که امروز شهروندان این کشور‌ها در زندگی روزمره خود آزمایش می‌کنند، اگر چه با کاستی اما فراتر است از برخی از آرزو‌ها و حسرت‌هایی که انسان‌های «افسون‌زده» اسیر در بند و زنجیر استبداد و بردگی فکری می‌توانستند در مخیله‌های شان راه بدهند.

تقرب شکنجه و آزار انسان به صفر، باور به اینکه جرم یک امر شخصی است، رهایی زنان از قید و بند سنت‌ها و حضور در سیاست و جامعه، آزادی بیان، حقوق اجتماعی شهروندان، ارتقای زنان از یک ماشین زایش به انسان اجتماعی و تحقق خود مختاری جسمی آنها، حق تحصیل رایگان برای فرزندان همه شهروندان، تعمیم حق انتخاب کردن و انتخاب شدن به شمول حق رای برای خارجیان در انتخابات محلی، مشروعیت بر بنیاد توانایی‌های فردی نه بر پایه نژاد، دین و ثروت؛ حل مشکل غذا، مسکن و صحت و بسیار دستآورد‌های دیگر. بدون شک وقتی که این دستآورد‌ها را از پرویزن آرمان‌های بزرگ انسان رها شده از بند افسون بگذرانیم، بسیار اندک‌اند در برابر آرزو‌ها و در مقایسه با آن افق‌های دور آزادی و عدالت که انسان در پی تحقق آن است. اما با در نظر داشت مشکلات فقر، گرسنگی، ظلم، ستم پیشه گی و محرومیت زنان از حقوق اجتماعی و انسانی شان، تبعیض بر پیروان ادیان و باور‌های اقلیت‌ها و بسیار چیز‌های دیگر، اوج انسانیت است.

نمی‌دانم در کجا خوانده بودم که: «واقعیت‌گرا باشید و ناممکن را آرزو کنید!.» واقعیت‌گرایی راستین، «اتوپیای مشخص»، تنها با آنچه که انسان، روزمره با آن رو برو می‌شود، نمی‌پردازد بلکه افزون بر آن، پاسخ دهی به آرمان‌های اجتماعی و سیاسی و گسترش کرانه‌های آنها در بستر جامعه نیز از الزامات آن است. حتا در سکوت انسان امیدوار، غوغای بی کرانی نهفته است که فردای سبز بسیاری از محرومان جهان را رقم خواهد زد.

با همه دست آورد‌های بزرگ، دنیای ما جهان سومی ها، دنیای درد است. درد از غارت، خشونت، از خود بیگانگی، گریز از خرد و مسوولیت پذیری برای خود. بی ریشه ای، چسبیدن به تکرار مکررات، به دور خود پیچیدن و با این همه، ما جهان بسته و عاری از تفکر خود را برترین می‌دانیم و پر مدعایی در اوج گریز و اجتناب از تفکر به مانیفست و آیین نامه اجتماعی ما مبدل شده است. مردمان جهان پیش رفته، دست کم از درد و غم نان و کودکان گرسنه راحت‌اند. با هر بدعتی سایه تکفیر بر سرشان سنگینی نمی‌کند؛ گفتمان‌ها در پهنه‌های بزرگتر جولان می‌کنند، انسان با چالش‌های قرن بیست و یکمی در گیر است. در حالیکه ما در پی حل چالش‌های قرن بیست و یکمی با گفتمان‌های قرن شانزدهمی می‌باشیم. ما جهانی نمی‌اندیشیم تا در پرتو آن مشکلات محلی را حل کنیم. ما برای حل چالش‌های جهانی قرن بیست و یکمی، روستایی می‌اندیشیم؛ قبیله‌ای و محلی می‌اندیشیم. چه سودی دارد پرداختن به تکه پاره‌های تفکر مدرنیته وقتی ما در منش روزمره خود نمی‌خواهیم و یا نمی‌توانیم از قلمرو قبیله فراتر بیاندیشیم و فراتر عمل کنیم؟

اگر روزگاری هربرت مارکوزه تقلیل انسان را به موجودی تولیدی-مصرفی به مثابه تقلیل انسان به موجودی تک بعدی نقد می‌کرد، هرگز نمی‌توانست تصور کند که انسانی که نیروی کارش کالا شده است، در جهان پسا استعمار، تا جایی سقوط کند که اجزای بدنش نیز به کالا تقلیل یابند. چه کسی می‌توانست در آستانه جنگ جهانی دوم حتا تصور این را داشته باشد که در گذار از نیروی کار کالا شده به «صنعت فرهنگی» که در آن تمامیت فرهنگ به کالا تقلیل می‌یابد، ارزش‌های هنری و مفاهیم زیبایی از معنا و مفهوم تهی می‌شده و اجزای بدن انسان در بازار‌های جهانی به تاراج و حراج گذاشته شوند. در افغانستان شبکه‌های کودک ربایی به مثابه بازرگانان اعضای بدن انسان بده و بستان دارند. در میان دستگیر شدگان زنان و مردانی دیده شده‌اند که خود مادر و پدر بوده‌اند. با این همه ما سرگردانیم و گمان می‌بریم که این ویرانی سرنوشت ما است و ما را توانایی رهایی از آن نیست. آیا تاریخ ما را خواهد بخشید اگر در چنین شرایطی از رویارویی فرار کنیم و دست از پروردن امید‌های بزرگ برداریم و دست به دامان طاعون نژاد و یا مذهب شویم؟

شکوه نسل پس از ما به دلیل اینکه ما میراثی از خود بجای نگذاشته ایم تا نسل پس از ما بتواند، بنای کار را بر آن بگذارد، شکوه‌ی زیبا و معصومانه‌ای است، اما سوال این است که تبار پیش از ما کدام میراث بزرگ را برای ما گذاشته بود که ما بنای مکمل آن را به اسلاف خود بر جای نگذاشتیم. سخن بر سر این نیست که میراث بجای مانده چقدر فربه و چاق و چله است، سخن بر سر این است که باید پا بر جا از عدالت و آزادی دفاع کرد و بشریت از این لحاظ دارای میراث بزرگی است. میراث روشنگری و خردگرایی عالمگیر شده است. تاجایی‌که تکه پاره‌هایی از آن در سرزمین ما نیز اگر نه به عنوان گزینه‌ای بلکه از طریق استعمار معیوب و مصدوم وارد خانه ما شده‌اند.

می خواهم به جوانان سرزمینم بگویم که دست کم شما، تا این حد بیچاره نیستید. اگر نسل من در جا زد و به نسل ویرانگر، ویران شده و برباد رفته مبدل شد و جهانی را نیز برباد داد، شما می‌توانید سرنوشت تان را خود به دست بگیرید. همانگونه که جوانان کرانه‌های نیل صدای عصیان را بلند کردند و ترانه‌های امید را از کران تا کران افریقای شمالی سردادند. به سخن بلوخ با یک نگاه گذرا به جهان کنونی می‌توان دید که «هر آنچه که هست، نمی‌تواند حقیقت {نهایی} باشد.» و انسان باید در پی کشف آن چیزی باشد که پر از «رمز است و در جهان کنونی دست یافتنی نیست.» و به سخن مولانا «آنچه یافت می‌نشود، آنم آرزوست.»

از این چشم‌انداز، بسیاری از آرمان‌هایی که امروز رویا می‌نمایند و بخشی از عالم خیال می‌باشند، می‌توانند به واقعیت‌های دست یافتنی تبدیل شوند. اتوپیای مشخص همین است، «از همین خاک عالم دیگری ساختن است» (اقبال). تَوَهُّم نیست و کافی است که ما اراده به «زیر کشیدن قیصر را از اسپ داشته باشیم» و از کیفر دیدن بخاطر عملی که در راه آزادی انجام می‌دهیم نهراسیم. انسانی که همه رویاهایش را به تبعیدگاه فراموشی می‌فرستد، بجز ضجّه و زاری آفرینشی نخواهد داشت. وی صبحگاهان حتا صورت خودش را در آیینه نمی‌تواند ببیند، آیینه را می‌شکند، از همه چیز بیزار است و شامگاهان نیز با خمار افیون و دارو‌های خواب آور سر بر بالین می‌گذارد. آیین چنین انسانی ناامیدی است، ندبه و زاری است.

انسان در خانه اش، در سرزمین مورد اعتمادش آرامش می‌یابد و چنین سرزمینی با آرزو‌ها و ترانه‌های زیبا و رنگین و راه دادن رایحه‌ی گل‌های رنگارنگ امید رویایی می‌شود. چنین خانه و چنین میهنی پناهگاه و ملجا می‌شود، آغوش گرم مادر می‌شود برای همه فرزندان زخمی. چنین میهنی محبوب و معشوق می‌شود، انسان این محبوب را با تابلوی زیبایی به تصویر می‌کشد و زیباترین شعرهایش را برای او می‌سراید. اتوپیای مشخص رسیدن به چنین محبوبی است؛ سر گذاشتن در آغوش آرامبخش اوست. بدون شک در بستر چنین اتوپیای مشخصی، زمینه زایش اتوپیا‌های مشخص دیگر فراهم می‌شود و این فرایند تا ابد و بیکرانه ادامه می‌یابد. قلمرو آزادی و رهایی انسان از «قلمرو الزامات» (کارل مارکس) فرایندی است بی پایان و انسان‌های بزرگ به امید‌های بزرگ نیاز دارند و «هر انسان برابر امیدش بزرگ است.» بلوخ بر هر آنچه که به سخن فروید، از «ضمیر ناخودآگاه» مایه می‌گیرد و مولود ناخود آگاهی است، مفهوم «هنوز ناخود آگاه»[15] را می‌افزاید و بدینگونه نارسیدنی را رسیدنی می‌نمایاند. یعنی از چیزی، روندی که می‌دانیم می‌آید و بر معرفت و آگاهی ما تاثیر می‌اندازد، خبر می‌دهد. در تلاش برای رسیدن به زندگی بهتر، آزادی بیشتر و عدالت فراگیرتر است که انسان از مسافری چشم براه و برده‌ی دیدنی‌هایش (سرنوشت‌اش) به عامل فعال و تغییر دهنده ارتقا می‌یابد و با فتح هر قله‌ی ناشناخته وسوسه فراتر و بالاتر بر او چیره می‌شود. می‌گویند روزی که اِورِست آسترالیایی به منظور فتح بالا ترین بلندای زمین می‌خواست کوه هیمالیا را فراز آید، دهقانان تقدیر زده‌ی دامنه کوه از گروه وی پرسیدند که برای چه این همه درد و رنج را بر خود هموار می‌کنید و می‌خواهید به آن بالا‌ها بروید؟ پاسخ اکیپ کوهنوردی بسیار ساده بود: به دلیل اینکه بلندا آنجا هست ما می‌خواهیم آن جا برویم. در پی فراز آمدن بودن و انصراف از جستجوی مروارید در مرداب حقیر (فروغ فرخزاد)، به انسانیت انسان معنی می‌دهد. انسان با تفکر و خِرَد، انسان می‌شود و در تلاش و مبارزه است که به زندگی‌اش معنا و مفهوم می‌بخشد. با تفکر و کنش و آفرینش‌های فلسفی و تیوری‌ها است که تفاوت میان انسان تقدیر زده، افسون شده و انسان خردمند و خردورز متبارز می‌شود.

اتوپیای مشخص در عین زمان، قلمرو تحقق رویا‌ها و حسرت‌های روزانه انسان است. حسرت رسیدن به زندگی عاری از گرسنگی، ستم، فقر و استبداد. حسرت تحقق زندگی با همی در آزادگی، زندگی در عشق، در دوستی و رها از فریاد عسس و بغض دیرین واماندگان تاریخ و تیوریسن‌های تکرار مکررات، وسمه کشان چشم‌های کور و مشاطه گران چهره‌های بزه کار.

چه کسی می‌توانست باور کند که افسون زدگان هزاران ساله، روزی به سخن ماکس وبر، بند های، دست کم، افسون‌های نابخردی و سلطه‌ی گریز از مسوولیت پذیری برای خویشتن خویش را بشکنند و خود آقای خویش شوند. اگر امروز چنین نمی‌نماید، «بهتران جهان» آن قدر دمار از روزگار مفلوکین زمین بکشند که راهی بجز عصیان نماند، به سخن دیگر، مفلوکی و درماندگی را جانبی دیگر نیز هست و آنانکه در تقلای فراز آمدن و رسیدن انسان به انسانیت وی‌اند، روزی بانگ رایج کردن آنسوی مفلوکی را ندا خواهند داد. اگر چنین نمی‌بود، فریادی از افریقا و کرانه‌های نیل بلند نمی‌شد.

                                   برگرفته از سایت هشت صبح نویسنده:سرور آزادی